جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٦ - غزل ٥٧٥ سليمى منذ حلت بالعراق
از بس در فراق مرشد طريق بسر بردم و بر آن صبر نمودم، خونين دل شدم. الهى! كه هيچ كس بدان مبتلا نگردد. اى استاد و دواى درد من! چون از سفر بازگشتى، لحظه اى با منى كه از نيكنامى و زهد خشگ دست كشيده، و با شما انس برقرار نمودهام، بنشين و شاگردى نمونه چون مرا مورد عنايت قرار ده. زمانه، زمانهاى است كه كمتر چنين اتّفاق مى افتد كه كسى رو به طريقه شما آورد.
و ممكن است خطابش در بيت به خود باشد و بخواهد بگويد: اى خواجه! دمى با استاد طريق كه تو را از بندِ هجران مى رهاند، متّفق باش و از او پيروى كن، كه وجود وى از نفحات الهى است و كمتر كسى را چنين اتّفاقى پيش مى آيد.
و محتمل است بخواهد بگويد: اى خواجه! اگر تو را عنايات حضرت دوست شامل گرديد، كه لحظه اى به مراقبه بنشينى و از صفات و نامهاى نيكوى حضرت حق بهرهمند شوى، آن را غنيمت دان، زيرا چنين امرى كمتر كسى را ميسّر مى گردد.
|
مسيحاىِ مجرّد را برازد |
كه با خورشيد سازد هم وثاقى |
|
اى خواجه! هر كسى را سزاوار نيست كه با حضرت محبوب انس برقرار كند. اين مجرّدان از عالم طبيعت چون عيسى ٧ هستند كه مى توانند با او باشند؛ پس فرصت را از دست مده، و از استاد خود استفاده كن، تا مجرّد گردى و به وصال او نايل آيى.
|
عروسى بس خوشى اى دُخترِ رَزْ! |
ولى گه گه سزاوارِ طَلاقى |
|
آرى، عالم آميخته با اضداد مى باشد. اگر عاشق حضرت دوست را وصال مىباشد، فراق را هم در كنار دارد، تا قدر انس با او را بداند، و بلكه از خود به كلّى گرفته شود، تا لياقت ديدار هميشگى جانان را بيابد. خواجه هم مى خواهد بگويد:
دختر رَزْ و شراب خوشگوار تجلّيات محبوب، وقتى لذّت بخش است كه