جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٢٢
اقرار كنند؛ وگر نه به او راه نخواهند يافت. در جايى مى گويد:
|
اى بىخبر! بكوش كه صاحب خبر شوى |
تا راه بين نباشى، كى راهبر شوى؟ |
|
|
دست از مسِ وجود چو مردان ره بشوى |
تا كيمياىِ عشق بيابىّ و زَرْ شوى |
|
|
خواب و خورت ز مرتبه عشق دور كرد |
آن دم رسى به دوست كه بىخواب و خور شوى |
|
|
بنياد هستى تو چو زير و زبر شود |
در دل مدار هيچ كه زير و زبر شوى[١] |
|
و چون آتش به دامنِ تعلّقات زده شود ديگر:
|
سخن گفتن كه را ياراست اينجا |
تَعالَى اللَّه! چه استغناست اينجا |
|
ياراى سخن از حضرت محبوب گفتن نمى ماند؛ كه:
٤٠٥٩
«إذَا انْتَهَى الْكَلامُ إلَى اللَّهِ، فَأمْسِكُوا.»
[٢]: (هرگاه سخن به خدا رسيد، [از سخن گفتن] خوددارى كنيد.- نيز:
٤٠٦٠
«لاتَفَكَّرُوا فى ذاتِ اللَّهِ.»
[٣]: (در ذات خداوند، فكر و انديشه نكنيد.- همچنين:
٤٠٦١
«تَكَلَّمُوا فيما دُونَ العَرْشِ، وَلا تَكَلَّمُوا فيما فَوْقَ العَرْشِ.»
[٤]: (درباره امور زير عَرْش سخن گوييد، و [لى]، درباره امور بالاى عَرْش حرف نزنيد.) سخن از او خود بايد گويد: به گفته خواجه در جايى:
|
بيان وصف تو گفتن نه حدّ امكان است |
چرا كه وصف تو بيرون زحدّ اوصاف است |
|
|
ز چشمِ عشق توان ديد روى شاهد غيب |
كه نور ديده عاشق زقاف تا قاف است |
|
|
ز مصحفِ رُخ دلدار آيتى برخوان |
كه آن بيان مقامات كشف كشّاف است[٥] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٢٤، ص ٣٧٦.
[٢] - بحارالانوار، ج ٣، ص ٢٥٩، از روايت ٦.
[٣] -
[٤] - بحارالانوار، ج ٣، ص ٢٥٩، از روايت ٦.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧، ص ٧٦.