جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٢١
|
در اين وادى به بانگِ چنگ بشنو |
كه صد من خونِ مظلومان به يك جو |
|
بخواهد به خود خطاب كرده و بگويد: اى خواجه! اى كه تقاضاى نكهتى از طيب جانان را مى نمايى! نفحات به وجد آورندهاش از ابتداء با زبان بىزبانى گفتندت كه: در وادى شهود تجليّات و مشاهدات او و استشمام عطر جمالش بايد خود را فراموش كنى و آماده كشته شدن و نيستى خود گردى. در جايى به آمادگى خود اشاره كرده و مى گويد:
|
گر دست دهد خاكِ كَفِ پاىِ نگارم |
بر لوح بصر خَطِّ غبارى بنگارم |
|
|
پروانه اوگر برسد در طلب جان |
چون شمع همان دم به دمى جان بسپارم[١] |
|
و مى گويد:
|
گر دست دهم در خَمِ زُلفين تو بازم |
چون گُوى چو سرها كه به چوگان تو بازم |
|
|
آن دم كه به يك خنده دهم جان چو صراحى |
مستانِ تو خواهم كه گذارند نمازم |
|
|
محمود بود عاقبتِ كار در اين راه |
گر سر برود در سَرِ سوداىِ ايازم[٢] |
|
اينجاست كه تا آماده كامل براى اين امر نشدهاى، تقاضاى وصالش را مكن؛ زيرا:
|
پَرِ جبريل را اينجا بسوزند |
به دامن كودكان آتش فروزند |
|
ملاحظه مى كنى جبرئيل ٧ رسول اللَّه ٦ را در شب معراج تا حدّ معينى توانست همراهى كند، سپس عرض كرد:
٤٠٥٨
«لَوْ دَنَوْتُ أنْملَةً، لَاحْتَرَقْتُ.»
[٣]: (اگر به اندازه سرانگشت نزديكتر مى شدم، مسلّماً مى سوختم.) كنايه از اينكه: اى خواجه! در اين راه كودكان طريق الى اللَّه دامن تعلّقات را بايد آتش زنند و به تهيدستى و فقر ذاتى خود.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٥، ص ٣١٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٦، ص ٣٢٠.
[٣] - بحارالانوار، ج ١٨، ص ٣٨٢، از روايت ٨٦.