جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٢٠
اى آن كه بيچارگان را چاره سازى و بندگان را به مراد خود مى رسانى و شب را به روز، و ظلمت را به نور مبدّل مى سازى! اندوه اين بيچاره خويش را كه جز به وصالت حاصل نمى شود مبدّل به شادمانى بنما؛ يعنى از آن نسيمها و نفحات جان بخش مشاهداتت كه اميدبخش عاشقان است، بياور و مشام جانش را معطّر ساز. به گفته خواجه در جايى:
|
بوىِ خوش تو هر كه ز باد صبا شنيد |
از يار آشنا، سخن آشنا شنيد |
|
|
خوش مى كنم به باده مشكين، مشام جان |
كز دلقْ پوشِ صومعه، بوى ريا شنيد |
|
|
يا رب! كجاست محرم رازى؟ كه يك زمان |
دل شرح آن دهد كه چه ديد و چه ها شنيد |
|
|
حافظ! وظيفه تو دعا گفتن است و بس |
دربند آن مباش كه نشنيد يا شنيد[١] |
|
زيرا:
|
كه اين نافه ز چينِ جيبِ حور است |
نه ز آن آهو، كه از مردم نفور است |
|
اى دوستان! منظورم از «طيبِ امّيد» بوى خوش حوران بهشتى است كه از عطرِ جمال محبوب من نشأت گرفته نه «نافه» مشك آهوان رمنده صحرائى. خلاصه با اين بيان بخواهد بگويد:
|
اى صبا! نكهتى از خاكِ دَرِ يار بيار |
ببر اندوه دل و مژده دلدار بيار |
|
|
تا معطّر كنم از لطفِ نسيم تو مشام |
شمّه اى از نفحات نَفَس يار بيار |
|
|
روزگارى است كه دل، چهره مقصود نديد |
ساقيا! آن قدحِ آينه كردار بيار |
|
|
كام جان تلخ شد از صبر كه كردم بىدوست |
خنده اى ز آن لبِ شيرينِ شكر بار بيار[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٤٥، ص ١٣١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٢، ص ٢٢٨.