جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨٨ - غزل ٥٧٤ سلامى چو بوى خوش آشنايى
و ممكن است مراد خواجه از «رفيقان»، تجلّيات اسماء و صفاتى حضرتش باشد. بخواهد بگويد: چنان از ديدار و مشاهدات دوست محروم شدم كه گويا از آن بهرهمند نگرديده بودم. به گفته خواجه در جايى:
|
آن يار كز او خانه ما جاىِ پرى بود |
سر تا قدمش چون پرى از عيب برى بود |
|
|
دل گفت: فروكش كنم اين شهر به بويش |
بيچاره ندانست كه يارش سفرى بود |
|
|
از چنگِ مَنَش اخترِ بَدْ مِهْر بدر برد |
آرى چه كنم؟ فتنه دَوْرِ قمرى بود |
|
|
اوقات خوش آن بود كه با دوست بسر شد |
باقى همه بىحاصلى و بىخبرى بود[١] |
|
|
دلِ خسته من گَرَش همّتى هست |
نخواهد ز سنگينْ دلان موميايى |
|
حال كه رفيقان سنگين دل شده اند و عهد صحبت با معشوق و يا با من را شكستند، اگر هم همّتى براى رسيدن به مقصود داشته باشم، چگونه مى توانم از ايشان براى مقصدم استعانت جويم؟.
و ممكن است مرادش از «سنگين دلان»، محبوب باشد كه با اين كار او را به كلّى از خويش مى ستاند. در جايى مى گويد:
|
ما ز ياران چشمِ يارى داشتيم |
خود غلط بود آنچه ما پنداشتيم |
|
|
گفتگو، آيينِ درويشى نبود |
ورنه با تو ماجراها داشتيم |
|
|
شيوه چشمت فريبِ جنگ داشت |
ما ندانستيم و صُلح انگاشتيم[٢] |
|
لذا مى گويد:
|
مراگر تو بگذارى اى نَفْسِ طامع! |
بسى پادشاهى كنم در گدايى |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧٥، ص ٢١٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٢، ص ٣٢٤.