جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٠ - غزل ٥٧٤ سلامى چو بوى خوش آشنايى
هركس رهايش كند، آن را بىارزش و پست مى نمايد.)
|
مكن حافظ! از جورِ گردون شكايت |
چه دانى تواى بنده! كارِ خدايى؟ |
|
اى خواجه! در عين حال كه مصائبِ فراق حضرت دوست بر تو سنگين و مشكل است بر آن صابر باش؛ قدر وصال را كسى مى داند كه به فراق مبتلا گشته باشد. اگر آتش هجرانت نمى سوخت، از هواها و خودخواهى ها خلاصى نداشتى؛ پس:
|
مكن حافظ! از جورِ گردون شكايت |
چه دانى تواى بنده! كارِ خدايى؟ |
|
كه:
٣٨٧٣
«ألْبَلآءُ رَديفُ الرَّجآءِ.»
[١]: ( [همواره] درپى فراخى، بلا و گرفتارى وجود دارد.- نيز:
٣٨٧٤
«رُبَّ مَرْحُوم مِنْ بَلآء هُوَ دَوآؤُهُ!»
[٢]: (چه بسا كسى به واسطه بلا و گرفتارى مورد رحمت واقع مى شود، و آن دارو و درمان اوست.- همچنين:
٣٨٧٥
«كَمْ مِنْ مُنْعَمٍ عَلَيْهِ بِالْبَلآءِ.»
[٣]: (چه بسيار كسى كه با بلاء و گرفتارى بدو نعمتى عنايت شده).
[١] ( ١- ٢ و ٣). غرر و درر موضوعى، باب البلاء، ص ٣٨.
[٢] ( ١- ٢ و ٣). غرر و درر موضوعى، باب البلاء، ص ٣٨.
[٣] ( ١- ٢ و ٣). غرر و درر موضوعى، باب البلاء، ص ٣٨.