جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧١ - غزل ٥٧٢ سحرم هاتف ميخانه به دولتخواهى
|
تو دستگير شواى خِضْرِ پِىْ خجسته! كه من |
پياده مى روم و همرهان سوارانند[١] |
|
و در جايى مى گويد:
|
مدد از خاطرِ رندانْ طلب اى دل! ورنه |
كارِ صعبى است، مبادا كه خطايى بكنيم |
|
|
سايه طايِركمْ حوصله كارى نكند |
طلبِ سايه ميمونِ همايى بكنيم[٢] |
|
|
تو دَرِ فقر ندانى زدن، از دست مده |
مسندِ خواجگى و مجلسِ تورانْ شاهى |
|
|
اى سكندر! بنشين و غمِ بيهوده مخور |
كه نبخشند تو را آبِ حيات از شاهى |
|
محبوب سخنى هم با آنان كه گرفتار تعلّقات عالم طبيعتند داشت.
مىفرمودشان: اى آنان كه به جاه و مال و منال و غيره دل بستهايد، شما جاه و مقام و منزلتِ فقيران و اولياء مرا اختيار نخواهيد نمود و در فكر اين مباشيد و تمنّاى آن را هم مكنيد.
و ممكن است بيانات خواجه از بيت سوّم تا اينجا، نصايح و گفتارى باشد كه وى به سالك راه نموده.
|
حافظِ خامْ طمع! شرمى از اين قِصّه بدار |
عملت چيست؟ كه مزدش دو جهان مى خواهى |
|
در آخر مشعوق سخنى هم با من داشت و مى فرمود: اى خواجه! به سلطنت فقر دست يافتن بدون عمل، از خامى است؛ زيرا اجر دو جهان (دنيا و آخرت) با توجّه.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٦، ص ١٨٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٨، ص ٣٢٢.