جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢١ - غزل ٥٥٤ چو سرو اگر بخرامى، دمى به گلزارى
خواجه در اين غزل، در عين اينكه توصيف حضرت دوست را نموده، با اين بيان اظهار اشتياق به ديدار او كرده و مى گويد:
|
چو سرو اگر بخرامى، دمى به گلزارى |
خُورَد ز غيرتِ روىِ تو، هر گُلى خارى |
|
دلبرا! اين تويى كه در زيبايى يكتا، و در صفات و كمالات بىهمتا مى باشى.
چنانچه درميان صاحب جمالان جلوه كنى، قيامت بپا خواهى كرد، و ايشان ديگر از حسن خود دم نخواهند زد، و از رشكِ روى تو در كام جز خار نبينند؛ در جايى مىگويد:
|
يارم چو قَدَح به دست گيرد |
بازارِ بُتان، شكست گيرد[١] |
|
و در جايى نيز مى گويد:
|
عارضش را به مَثَل، ماهِ فَلَك نتوان خواند |
نسبتِ دوست، به هر بىسر و پا نتوان كرد |
|
|
نظرِ پاك توان در رُخِ جا [نا] ن ديدن |
كه در آئينه نَظَر، جز به صفا نتوان كرد[٢] |
|
بخواهد با اين بيان بگويد: محبوبا! تا تو برايم جلوه نمايى، مظاهرت از من دلربايى مى كنند. بيا و ديدارم بنما، تا جمال آنان در نظرم چون خارى نمايد. به گفته خواجه در جايى:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧٤، ص ٢١٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٠، ص ١٤٨.