جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠٣ - غزل ٥٧٦ سبت سلمى بصدغيها فؤادى
اى آن كه مرا در محبّت دوستم سرزنش مى نمايى، و فريفتگىام به او را نمىپسندى! تو چه مى دانى كه عشق و عاشقى يعنى چه؟ آن كس كه در درياى محبّتِ معشوق حقيقى غوطه ور است، چه اعتنايى به انكار منكرين خود دارد:
«إلهى! مَنْ ذَاالَّذى ذاقَ حَلاوَةَ مَحَبَّتِكَ، فَرامَ مِنْكَ بَدَلًا؟! وَمَنْ [ذَا] الَّذى أنِسَ بِقُرْبِكَ، فَابْتَغى عَنْكَ حِوَلًا؟!»
[١]: (معبودا! كيست كه شيرينى محبت تو را چشيد و جز تو را خواست؟! و كيست كه با مقام قرب تو انس گرفت و از تو روى گردان شد؟!- به گفته خواجه در جايى:
|
بگذار تا به شارعِ ميخانه بگذريم |
كز بَهْرِ جرعه اى همه محتاج آن دريم |
|
|
روز نخست چون دَمِ رندى زديم و عشق |
شرط آن بود كه جز رَهِ اين شيوه نسپريم |
|
|
واعظ! مكن نصيحتِ شوريدگان كه ما |
با خاك كوىِ دوست، به فردوس ننگريم |
|
|
حافظ! چو رَهْ به كنگره كاخِ وصل نيست |
با خاك آستانه آن دَرْ، بسر بريم[٢] |
|
|
نگارا! در غمِ سوداى عشقت |
تَوكَّلْنا عَلى رَبِّ الْعِباد |
|
محبوبا! سوداى عشقت سراپاى وجودم را فرا گرفته و به غم ديدارت مبتلا ساخته، به تو پناهنده مى گردم، مرا در كنف عنايتت پذيرا باش و به ديدارت نايل ساز. در جايى مى گويد:
|
غمش تا در دلم مأوى گرفته است |
سرم چون زلف او سودا گرفته است |
|
|
هماىِ همّتم عمرى است كز جان |
هواىِ آن قد و بالا گرفته است |
|
|
شدم عاشق به بالاىِ بلندش |
كه كار عاشقان بالا گرفته است |
|
|
چو ما در سايه الطافِ اوييم |
چرا او سايه از ما واگرفته است؟[٣] |
|
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٠، ص ٢٩٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧٥، ص ٨٧.