جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٣ - غزل ٥٦٢ ديدم به خواب دوش كه ماهى برآمدى
|
فيضِ ازل، به زور و زَرْ ار آمدى به دست |
آبِ خِضِر، نصيبه اسكندر آمدى |
|
در گذشته مرا از ديدار حضرت محبوب نصيب بيش از اين نبود، و فيض ازلى را هم به زور و زر نمى توان به دست آورد. هركس را از آن بهره اى است و كم و زياد نخواهد شد. اگر بنا بود آب حيات خضر (فى المثل) نصيب هركس شود، اسكندر ذوالقرنين را هم مى شد. به گفته خواجه در جايى:
|
در ازل هر كو به فيضِ دولت ارزانى بود |
تا ابَد جامِ مرادش همدمِ جانى بود[١] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
بخت از دهانِ يار نشانم نمى دهد |
دولت، خبر ز رازِ نهانم نمى دهد |
|
|
از بَهْرِ بوسه اى ز لبش جان همى دهم |
اينم نمى ستاند و آنم نمى دهد |
|
|
مُردَم ز انتظار و در اين پرده راه نيست |
يا هست و پرده دار نشانم نمى دهد[٢] |
|
|
آن عهد ياد باد! كه از بام و دَرْ مرا |
هر دَمْ پيامِ يار و خطِ دلبر آمدى |
|
چه روزگار خوشى در گذشته با ديدار دوست داشتم، هموارهام با نفحات و تجلّياتش پيامهايم مى داد و مرا به خود مى خواند و نوازش مى نمود. با اين بيان بخواهد تقاضاى ديدار دوباره او را بنمايد و بگويد:
|
پيامِ دوست شنيدن سعادت است و سلامت |
فداىِ خاكِ دَرِ دوست باد جانِ گرامى! |
|
|
بيا به شامِ غريبان و آب ديده من بين |
بسانِ باده صافى، در آبگينه شامى |
|
|
خوشا دمى كه درآيىّ وگويمت به سلامت: |
قَدِمْتَ خَيْرَ قُدُومٍ، نَزَلْتَ خَيْر مَقامٍ |
|
|
من ار چه هيچ ندارم سزاىِ خدمت شاهان |
ز بهر كارِ صوابم قبول كن به غلامى |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٣، ص ١٦٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٥، ص ١٢٥.