جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١١٧ - غزل ٥٥٣ جاى حضور و گلشن امن است اين سراى
مىگردانيم، و به بهتر از آنچه انجام مى دهند، پاداش خواهيم داد.).
خلاصه با اين بيان بخواهد بگويد: مرا با مشاهده انوارت و توفيق بندگى حقيقىات يافتن سرافراز فرما. در جايى پس از آنكه مژده اين ديدار را يافته، مىگويد:
|
مژده اى دل! كه مسيحا نفسى مى آيد |
كه ز انفاسِ خوشش، بوىِ كسى مى آيد |
|
|
ز آتشِ وادىِ ايمن، نه منم خرّم و بس |
موسى اينجا، به اميدِ قَبَسى مى آيد |
|
|
دوست را، گر سَرِ پرسيدنِ بيمارِ غم است |
گو بيا خوش، كه هنوزش نَفَسى مى آيد |
|
|
يار دارد سَرِ صيدِ دلِ حافظ، ياران! |
شاهبازى، به شكارِ مگسى مى آيد[١] |
|
و در جايى هم مى گويد:
|
جان فداى تو، كه هم جانى و هم جانانى |
هركه شد خاكِ درت، رَست ز سرگردانى |
|
|
سرسرى، از سركوى تو نيارم برخاست |
كارِ دشوار، نگيرند بدين آسانى[٢] |
|
|
فرخندهْ نوگُلِ تو، چمن را حياتْ دِهْ |
جَعْدِ بنفشه تو، صبا را گرهْ گشاى |
|
اگر عالم و مظاهر را طراوت و دلربايى است، جمال توست كه به آن زيبايى داده، و به توست كه خودنمايى مى كنند، و اگر باد صبا گره گشايى از گل مى كند، اين جمال و جَعْدِ بنفشه توست كه او را گره گشا قرار داده.
|
مَرغولِ سُنبل، از دَمِ كوىِ تو، خوش نسيم |
زُلفِ صبا، ز خاك جناب تو، مُشكساى |
|
عزيزا! اگر سنبل از لابلاىِ كاكُل خود، عطر فشانى نموده؛ و اگر باد صبا نسيمهاى خوش شب را براى عاشقانت هديه مى آورد؛ از توست؛ زيرا همگى مظهر كمالات تواند. گويا با اين بيان مى خواهد بگويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٣، ص ١٩٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٥٢، ص ٣٩٥.