جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١١٨ - غزل ٥٥٣ جاى حضور و گلشن امن است اين سراى
|
اى صبا! نكهتى از خاكِ دَرِ يار بيار |
ببر اندُوهِ دل و مژده دلدار بيار |
|
|
نكته روح فزا، از دهنِ يار بگوى |
نافه خوش خبر از عالمِ اسرار بيار |
|
|
تا معطّر كنم از لطفِ نسيمِ تو مشام |
شمّهاى، از نفحاتِ نَفَس يار بيار |
|
|
روزگارى است كه دل، چهره مقصود نديد |
ساقيا! آن قَدَحِ آينهْ كردار بيار[١] |
|
|
خورشيد، در هواىِ تو چون ذرّه پاىْ كوب |
جمشيد، در حريم تو، چون بندگان به پاى |
|
دلبرا! خورشيد در هواى تو مانند ذرّه، در نشاط و پايكوبى است و جمشيد و ديگر پادشاهان، چون بندگان در پيشگاهت سر تعظيم فرو آوردهاند؛ كه:
٣٧١٤
«وَبِجَبَرُوتِكَ الَّتى غَلَبْتَ بِها كُلَّ شَىْءٍ، وَبِعِزَّتِكَ الَّتى لايَقُومُ لَها شَىْءٌ، و بِعَظَمَتِكَ الَّتى مَلَأَتْ أرْكانَ كُلِّ شَىْءٍ، وَبِسُلْطانِكَ الَّذى عَلا كُلَّ شَىْءٍ.»
[٢]: ( [از تو مسئلت دارم ...] و به جبروت و برترى و سربلندىات كه بدان بر هر چيز چيره گشتهاى، و به عزّت و سرافرازىات كه هيچ چيزى [توان] ايستادگى در برابر آن را ندارد، و به عظمت و بزرگىات كه اركان [و شراشر وجود] هر چيزى را پُر كرده، و به سلطنتت كه بر هر چيزى فراز آمده.) بخواهد با اين بيان بگويد: عنايتى هم به من بنما، تا به پيشگاهت چون ذرّه حيران و به بندگىات شادمان باشم. در جايى مى گويد:
|
صبح است ساقيا! قَدَحى پُر شراب كن |
دَوْرِ فَلك درنگ ندارد، شتاب كن |
|
|
ز آن پيشتر كه عالَم فانى شود خَراب |
ما را ز جامِ باده گلگون خراب كن |
|
|
ما مرد زهد و توبه و طامات نيستيم |
با ما، به جامِ باده صافى خطاب كن |
|
|
ايام گُل چو عمر، به رفتن شتاب كرد |
ساقى! به دورِ باده گلگون شتاب كن[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٢، ص ٢٢٨.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٧٠٦.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٧، ص ٣٤٧.