جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٧٩ - غزل ٥٩٩ يا مبسما يحاكى درجا من اللالى
خود و خوديت برون شود؛ اينجاست كه وصالش نصيب مى گردد. خواجه هم مىگويد: «دل رفت و ديده خون شد ...» بخواهد با اين بيان بگويد:
|
اگر به كوى تو باشد مرا مجالِ وصول |
رسد ز دولت وصل تو كار من به حصول |
|
|
من شكسته بدْحال زندگى يابم |
در آن زمان كه به تيغِ غمت شوم مقتول |
|
|
چه جرم كردهام؟ اى جان و دل به حضرت تو |
كه طاعت منِ بىدل نمى شود مقبول |
|
|
خرابتر ز دل من غم تو جاى نيافت |
كه ساخت در دلِ تنگم قرارگاهِ نزول |
|
|
به درد عشق بساز و خموش شو حافظ! |
رموز عشق مكن فاش پيشِ اهل عقول[١] |
|
لذا باز مى گويد:
|
دلخون شدم ز دستش، و زنازِ چشم مستش |
اوذيتُ بِالرَّزايا، ما لِلْهَوى وَمالى؟[٢] |
|
عشق محبوب و راه نيافتن به او و بىعنايتيش به من دلخونم كرد، و به نارحتى مبتلا ساخت، نمىدانم اين ابتلائات و مصائب را چگونه تحمّل كنم؟ مرا با عشق او چه كار و عشق را با من چه كار؟ گله اى است عاشانه، بخواهد بگويد: اى كاش! عاشق نمى شدم. به گفته خواجه در جايى:
|
ما ز ياران چشمِ يارى داشتيم |
خود غلط بود آنچه ما پنداشتيم |
|
|
گفتگو آيينِ درويشى نبود |
ور نه با تو ماجراها داشتيم |
|
|
شيوه چشمت فريبِ جنگ داشت |
ما ندانستيم و صلحْ انگاشتيم |
|
|
نكته ها رفت و شكايت كس نديد |
جانبِ حرمت فرو نگذاشتيم |
|
|
گفت خود دادى به ما دل حافظا! |
ما محِصّل بر كسى نگماشتيم[٣] |
|
لذا مى گويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٧١، ص ٢٧٨.
[٢] - به وسيله مصيبتها و گرفتاريها مورد آزار و اذيّت قرار گرفتم. مرا چه كار با عشق و دوستى؟
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٢، ص ٣٢٤.