جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٦ - غزل ٥٥١ تو مگر بر لب جويى ز هوس ننشينى
خلاصه بخواهد با اين بيان بگويد:
|
آن كه رُخسارِ تو را، رنگِ گُلِ نسرين داد |
صبر و آرام تواند به من مسكين داد |
|
|
آن كه گيسوى تو را، رسمِ تطاول آموخت |
هم تواند كَرَمش، دادِ من غمگين داد[١] |
|
|
ادب و شرم، تو را خسروِ مَهْ رويان كرد |
آفرين بر تو! كه شايسته صد تحسينى |
|
محبوبا! تو خسروِ مَهْ رُويان عالم (انبياء و اولياء :) نشدى، مگر به واسطه خلق و خوى پاكيزهات، كه با خاكيان و ما بندگان ضعيف و ناچيز مى نشينى و مورد لطف خود قرارمان مى دهى. «آفرين بر تو: كه شايسته صد تحسينى» بخواهد با اين بيان بگويد:
|
من كه باشم، كه بر آن خاطرِ عاطر گذرم |
لطفها مى كنى اى خاكِ دَرَت، تاجِ سَرَم! |
|
|
دلبرا! بنده نوازيت، كه آموخت؟ بگو |
كه من اين ظن، به رقيبانِ تو هرگز نبرم |
|
|
راهِ خلوتگهِ خاصم بنما، تا پس از اين |
مِىْ خورم با تو و ديگر غمِ دنيا نخورم[٢] |
|
لذا مى گويد:
|
عجب از لطف تواى گُل! كه نشينى با خار |
ظاهراً مصلحتِ وقت، در آن مى بينى |
|
معشوقا! اگر با خاكيانت سر عنايت نبود، كجا آنان را مورد لطفت قرار مى دادى؟
و كجا ايشان آرزوى انس با تو را به خود اجازه مى دادند؟ ظاهراً مصلحت وقت و منزلت خويش را در آن دانسته اى كه با فقيران درگاهت بنشينى، با اين همه باز بخواهد بگويد:
|
آنان كه خاك را، به نظر، كيميا كنند |
آيا بود، كه گوشه چشمى به ما كنند؟ |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧٦، ص ٢١٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥١، ص ٣٣٠.