جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٤ - غزل ٥٥١ تو مگر بر لب جويى ز هوس ننشينى
گرچه از بعضى ابيات اين غزل بنظر مى رسد كه خواجه آن را در اظهار عشق به استاد و مرشد طريق خود سروده باشد، ولى گمان مى شود اين غزل را هم چون غزلهاى ديگر، در اظهار اشتياق به ديدار معشوق حقيقى، به بيانات و گفتار عاميانه عشّاق مجازى، سروده باشد. مىگويد:
|
تو مگر بر لب جويى ز هَوسَ ننشينى |
ور نه، هر فتنه كه بينى، همه از خود بينى |
|
محبوبا! تا در كنار ديده اشكبارم ننشينى و سرشك سيل آسايم را در فراقت ننگرى، گمان مكن كه مرا آرامش حاصل شود، و چنانچه عنايت خود را شامل حالم گردانى و دلم را به تجلّياتت برافروخته سازى، هر آشفتگى و دلدادگى كه از من ظاهر شود، همه را از جانب خود دان؛ زيرا اين تويى كه فتنه دلهايى، بخواهد با اين بيان بگويد:
|
طايرِ دولت اگر بازگذارى بكند |
يار بازآيد و با وصلْ قرارى بكند |
|
|
دادهام بازِ نَظَر را به تَذَرْوى پروازى |
باز خواند مگرش بَخْت و شكارى بكند |
|
|
كو كريمى؟ كه زبزمِ طربش، غمزدهاى |
جرعه اى دركشد و دفعِ خمارى بكند |
|
|
حافظا! گر نروى از دَرِ او هم روزى |
گذرى بر سَرَت، از گوشه كنارى بكند[١] |
|
|
به خدايى كه تويى بنده بگزيده او |
كه به جاى منِ بيدل، دگرى نگزينى |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٣، ص ١٨٤.