جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٦٦ - غزل ٥٤٧ بلبل ز شاخ سرو، به گلبانگ پهلوى
ساختيم، همانا در اين [داستان] نشانههاى روشنى براى هر شخص بسيار شكيبا و شكرگذار وجود دارد.) بخواهد بگويد: تو هم اى سالك! واى بشر! واى خواجه! خواهى رفت، چيزى كه برايت باقى مى ماند، همان كسب مقامات معنوى و عشق به محبوب حقيقى مى باشد. بكوش تا اين مقام را با دل ندادن به اسباب دنيوى بدست آورى. خواجه در ساقى نامهاش مى گويد:
|
همان منزل است اين جهانِ خراب |
كه ديده است ايوانِ افراسياب |
|
|
كجا رايت پيرانِ لشگر كشش؟ |
كجا شيده آن تُرْكِ خنجر كشش؟ |
|
|
مغنّى! از اين پرده نقشى برآر |
ببين تا چه گفت از حرم، پردهدار |
|
|
چنان بركش آهنگِ اين داورى |
كه ناهيدِ چنگى به رقص آورى |
|
|
كه تمكينِ اورنگِ شاهى از اوست |
تن آسايى مرغ و ماهى از اوست |
|
|
فروغ دل و ديده مقبلان |
وَلىْ نعمتِ جملهْ صاحبدلان[١] |
|
لذا مى گويد:
|
خوش فرش بوريا و گدايىّ و خوابِ امْن |
كاين عيش، نيست در خورِ اورنگِ خسروى |
|
اى جهانيان! سلطنت اين است كه عارفِ به دوست دارد و به انس و عشرت با او بسر مى برد و مى گويد:
٣٦٨٢
«يا مَوْلاىَ! بِذِكْرِكَ عاشَ قَلْبى، وَبِمُناجاتِكَ بَرَّدْتُ ألَمَ الخَوْفِ عَنّى.»
[٢]: (اى سرور من! دل من تنها به ياد تو زنده است، و فقط با مناجاتت دردِ خوف و هراس [از تو] را از خود دور [و دلم را خنك] مىكنم.- از اسباب دنيوى دل بركنده و به مختصرى از آن اكتفا نموده و خواب امنى دارد، و وحشتى از فقر و آمد و نيامد جهان نداشته، و بندگى و گدايى حضرتِ جانان را پيشه خود قرار داده. كجا سلاطين را اين.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، ص ٤٤٠- ٤٤٣.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٧٣.