جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٦٥ - غزل ٥٤٧ بلبل ز شاخ سرو، به گلبانگ پهلوى
|
از غم و درد مكن ناله و فرياد كه دوش |
زدهام فالى و فريادرسى مى آيد |
|
|
ز آتش وادى ايمن نه منم خرّم و بس |
موسى اينجا به اميد قَبَسى مى آيد |
|
|
يار دارد سر صيدِ دل حافظ، ياران! |
شاهبازى به شكار مگسى مى آيد[١] |
|
شاهد بر بيان گذشته، بيت بعد است كه مى گويد:
|
مرغانِ باغ، قافيه سنجند و بذلهگو |
تا خواجه مِىْ خورد به غزلهاىِ پهلوى |
|
اى خواجه! اين خوانندگى كه از مرغان باغ به گوشت مى رسد، همه بدين جهت است كه تو را به چنان مشاهده اى دعوت كنند و با خواندن غزلهاى پهلوى به مراقبه جمال دوست و ملكوت عالم توجّه دهند و از توجّه به جهان فانى و جهت خلقى موجودات بازدارندت؛ لذا مى گويد:
|
جمشيد، جز حكايتِ جام از جهان نبرد |
ز نهار! دل مبند بر اسبابِ دنيوى |
|
اى خواجه! نگاه كن ببين از جمشيد با آن همه ملك و سلطنت و دلبستگى به عالم فانى، حكايتى جز قصّه جامِ جم باقى مانده؟[٢] كه: «لَقَدْ كانَ لِسَبَإٍ فِي مَسْكَنِهِمْ آيَةٌ ... فَقالُوا: رَبَّنا! باعِدْ بَيْنَ أَسْفارِنا، وَ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ، فَجَعَلْناهُمْ أَحادِيثَ، وَ مَزَّقْناهُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ، إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ»[٣]: (براستى كه براى [قوم] سبا نشانه روشنى در مساكن و جايگاه هايشان بود ... پس گفتند: پروردگارا! سفرهاى ما را دور و دراز گردان، آنها [با ارتكاب گناهان] به خود ستم نمودند، پس ما [آباديهاى آنان را ويران و] ايشان را سخنانى قرار داديم [يعنى تنها حكايتى از آنان باقى ماند] و آنها را كاملًا از هم جدا.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٣، ص ١٩٨.
[٢] - گويا ظرفى براى وى ساخته بودند كه در آن مى نگريسته و به پيشآمدهاى مملكت خود آگاه مى شده، و اگر دشمنى قصد مملكتش را مى كرده، در آن مى ديده.
[٣] - سبأ: ١٥- ١٩.