جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨٠ - غزل ٥٤٩ بيار باده و بازم رهان ز رنجورى
|
گل اگر رفت، گو: به شادى رو |
باده ناب چون گلاب بيار[١] |
|
|
زسحرِ غمزه فتّان خويش غَرّه مباش |
كه آزمودم و سودى نداشت مغرورى |
|
اين بيت هم سخنى است بر طريق گفتار با معشوقههاى ظاهرى بخواهد بگويد:
محبوبا! غمزهات دلربايى و فتنه گرى دارد، و عاشقان را دل مى فريبد. چرا خواجهات را از آن محروم مى دارى و از مقام و منزلت و جمال خويش براى عاشقانت مضايقه مى فرمايى. در جايى مى گويد:
|
شاهدان گر دلبرى زينسان كنند |
زاهدان را رخنه در ايمان كنند |
|
|
هر كجا آن شاخِ نرگس بشكفد |
گلرخانش، ديده، نرگس دان كنند |
|
|
كن نگاهى از دو چشمت، تا در آن |
مرگ را بر بىدلان آسان كنند |
|
|
عيد رخسار تو كو؟ تا عاشقان |
در وفايت، جان و دل قربان كنند[٢] |
|
|
به يك فريب بدادم صلاحِ خويش از دست |
دريغ از آن همه زهد و صلاح و مستورى! |
|
كنايه از اينكه: در گذشته كه ديدارم نمودى همه صلاح و زهد و هشيارى را از من گرفتى، و حال به دورىام مبتلا ساختى. اشاره به اينكه:
|
اى خسرو خوبان! نظرى سوى گدا كن |
رحمى به من سوخته بىسر و پا كن |
|
|
شمع و گل و پروانه و بلبل همه جمعند |
اى دوست! بيا رحم به تنهايى ما كن |
|
|
با دلشدگان، جور و جفا تا به كى آخر |
آهنگ وفا، ترك جفا، بهرِ خدا كن |
|
|
مشنو سخن دشمن بدگوى، خدا را |
با حافظ مسكين خوداى دوست! وفا كن[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٨، ص ٢٣٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١٥، ص ١٧٩.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٦٤، ص ٣٣٩.