جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨٢ - غزل ٥٤٩ بيار باده و بازم رهان ز رنجورى
آشيانههاى افكار [يا: اذكار] پناه برده، و در باغستانهاى قرب و مكاشفه بهرهمند گشته، و با جام مهربانى و نوازشى از حوضهاى محبّت نوشيدهاند.) خواجه در جايى مى گويد:
|
هركس كه ندارد به جهان مهرِ تو در دل |
حقّا كه بود طاعت او ضايع و باطل |
|
|
برداشتن از عشق تو دل، فكر محال است |
از جان خود آسان بود، از عشق تو مشكل |
|
|
از عشق تو ناصح چو مرا منع نمايد |
اى دوست! مگر هم تو كنى حلّ مسائل[١] |
|
|
رسيد دولتِ وصل و گذشت محنتِ هجر |
نهاد كشورِ دل، باز رو به معمورى |
|
گويا در لحظاتى كه خواجه تمنّاى ديدار حضرت محبوب را مى نموده، به مقصودش نايل گرديده كه مى گويد: «رسيد دولت وصل و گذشت محنت هجر ...»، و يا آنكه با اين بيان مى خواهد اميد وصالش را به خود بدهد و بگويد: اى خواجه! دولت وصل دوست فرا رسيد، و يا نزديك است هجرانش سپرى شود، و كشور دل به ديدار او از خرابى به معمورى پيوندد، ديگر ناآرامى چرا؟ در جايى مى گويد:
|
شَمَمْتُ رَوْحَ وِدادٍ وَشِمْتُ بَرْقَ وِصالٍ |
بيا كه بوى تو را ميرم اى نسيم شمال! |
|
|
أحادياً لِجَمالِ الحَبيبِ! قِفْ إنْزِل |
كه نيست صبر جميلم در اشتياق جمال |
|
|
شكايت شبِ هجران فروگذاراى دل! |
به شكر آنكه برافكند پرده روز وصال |
|
|
قتيل عشق تو شد حافظِ غريب، ولى |
به خاك ما گذرى كن، كه خون ماست حلال[٢] |
|
|
به هر كسى نتوان گفت رازِ خود، حافظ! |
مگر بدان كه كشيده است محنتِ دورى |
|
هجران كشيده مى داند من در دورى حضرت دوست چه مى كشم و كشيدهام.
اين رازى نيست كه با هركس بتوان گفت. در جايى مى گويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٧٩، ص ٢٨٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨١، ص ٢٨٤.