جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٦٤ - غزل ٥٩٧ ز كوى يار مى آيد نسيم باد نوروزى
|
چو گُل گر خرده اى دارى، خدا را صرف عشرت كن |
كه قارون را زيانها داد، سَوداىِ زَرْ اندوزى |
|
اى خواجه! حضرت دوست، عمر گرانمايه و نعمتهاى بسيار ارزانىات داشته، تا آن را صرف عشرت با او نمايى، و از نثار آن در پيشگاهش دريغ روا ندارى وگرنه زيان خواهى ديد؛ كه:
٤٠٠٧
«خابَ الوافِدُون عَلى غَيْرِكَ، خَسِرَ المُتَعَرِّضُونَ إلّالَكَ، وَضاعَ المُلِمّونَ إلّا بِكَ، وَأجْدَبَ المُنْتَجِعُونَ إلّامَنِ انْتَجَعَ فَضْلَكَ.»
[١]: (آنان كه به غير تو فرود آمدند و نوميد و محروم گشتند، و آنان كه جز از تو طلب نمودند زيان بردند، و كسانى كه جز آهنگ و قصد تو را نمودند گمراه شدند، و همه طالبان با خشكى و نيستى مواجه شدند جز طالبان فضل و كرم تو- به گفته خواجه در جايى:
|
انديشه از محيطِ فنا نيست هرگزم |
بر نقطه دهانِ تو باشد مدارِ عمر |
|
|
در هر طرف ز خيلِ حوادث كمينگه است |
ز آنرو عنان گسسته دواند سوارِ عمر |
|
|
اين يك دو دم كه دولتِ ديدار ممكن است |
درياب كامِ دل كه نه پيداست كار عمر[٢] |
|
اينجاست كه شهودِ فنايت نصيب مى گردد، و خواهى دانست كه مشكلات روزگار هجرانت براى آن بوده كه همه چيز را به خود نسبت مى دادى. به گفته خواجه در جايى:
|
حجابِ چهره جان مى شود غُبارِ تنم |
خوشا دمى! كه از اين چهره پرده برفكنم |
|
|
بيا و هستىِ حافظ ز پيش او بردار |
كه با وجودِ تو كس نشنود ز من كه منم[٣] |
|
|
سخن در پرده مى گويم، چو گُل از پرده بيرون آى |
كه بيش از پنج روزى نيست، حكمِ ميرِ نوروزى |
|
اى خواجه! تو چون غنچه اى مى باشى كه عطرى در درون دارى؛ زيرا تعليم.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٤٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩١، ص ٢٢٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠١، ص ٢٩٧.