جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩٣ - غزل ٥٦٣ رفتم به باغ تا كه بچينم سحر، گلى
يا اينكه:
٣٧٧١
«بِالصَّبْرِ تُدْرَكُ مَعالِى الامُورِ.»
[١]: (تنها با صبر و شكيبايى مى توان به امور والا و بلند نايل گشت.- به گفته خواجه در جايى:
|
بر سر آنم كه گر ز دست برآيد |
دست به كارى زنم كه غصّه سرآيد |
|
|
بگذرد اين روزگارِ تلخ تر از زَهْر |
بارِ دگر روزگارِ چون شكر آيد |
|
|
بلبل عاشق! تو عمر خواه كه آخر |
باغ شود سبز و سُرخ گل بدر آيد |
|
|
صبر و ظفر هر دو دوستان قديمند |
بر اثرِ صبر، نوبت ظفر آيد[٢] |
|
|
حافظ! مدار اميدِ فرج از مدارِ چرخ |
دارد هزار عيب و ندارد تفضُّلى |
|
در بيت ختم خواجه به خود خطاب كرده و مى گويد: فرج و شاهد و مقصود و ديدار دوست را از گردش روزگار نمى توان بدست آورد، او وقتى رخسار و چهره و تجلّى براى عاشقش مى نمايد كه ديده از عالم پندار بپوشد و تجافى و انقطاع از آن داشته باشد؛ كه:
«إلهى! هَبْ لى كَمالَ الإنْقِطاعِ إلَيْكَ، وَأنِرْ أبْصارَ قُلُوبِنا بِضِيآءِ نَظَرِها إلَيْكَ، حَتّى تَخْرِقَ أبْصارُ القُلُوبِ حُجُبَ النّورِ، فَتَصِلَ إلى مَعْدِنِ العَظَمَةِ، وَتَصيرِ أرْواحنا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدسِكَ.»
[٣]: (معبودا! گسستن كامل از غير به سوى خويش را به من عطا نما، و ديدگان دلمان را با پرتو نظرش به سوى خود روشن كن، تا ديدگان دلهايمان حجابهاى نور را دريده و به معدن عظمتت واصل گشته، و ارواحمان به مقام پاك عزتت بپيوندد.).
[١] - غرر و درر موضوعى، باب ١٩٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٤٦، ص ١٣٢.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.