جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢٤ - غزل ٥٦٧ زين خوش رقم كه بر گل رخسار مى كشى
خواجه در جايى:
|
لبت مى بوسم و در مى كشم مِىْ |
به آب زندگانى بردهام پى |
|
|
نه رازش مى توانم گفت با كس |
نه كس را مى توانم ديد با وى |
|
|
نجويد جان از آن قالب جدايى |
كه باشد خونِ جامش در رگ و پى |
|
|
لبش مى بوسم و خون مى خورد جام |
رُخَش مى بينم و گُل مى كند خوى[١] |
|
|
گفتى: سَرِ تو بسته به فَتْراكِ ما سزد |
سهل است اگر تو زحمتِ اين بار مى كشى |
|
معشوقا! مرا قابل صيد خود ديدى، به دامم افكندى تا به كشتنم دست زنى و فانىام سازى و به فَتْراكم بندى و به خود رهنمون شوى. باكى نيست! اگر توام قابل آن دانستهاى. در جايى در تقاضاى اين معنى مى گويد:
|
به فَتْراك ارْ همى بندى، خدا را زود صيدم كن |
كه آفتهاست در تأخير وطالب را زيان دارد |
|
|
زسَرْوِ قَدِّ دلجويت، مكن محروم چشمم را |
بدين سرچشمهاش بنشان كه خوش آب روان دارد[٢] |
|
و نيز مى گويد:
|
به دام زلف تو دل مبتلاىِ خويشتن است |
بكُش به غمزه كه اينش سزاىِ خويشتن است |
|
|
گرت ز دست برآيد مرادِ خاطِر ما |
ببخش زود كه خيرى براى خويشتن است |
|
|
به جانت اى بُت شيرين من! كه همچون شمع |
شبانِ تيره، مرادم فناىِ خويشتن است |
|
|
بسوخت حافظ و در شرطِ عشق و جانبازى |
هنوز بر سَرِ عهد و وفاىِ خويشتن است[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٨، ص ٤١٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٨، ص ١٢٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨١، ص ٩١.