جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤١٣ - غزل ٥٩٠ نوبهار است در آن كوش كه خوشدل باشى
|
طفيل هستى عشقند آدمىّ و پرى |
ارادتى بنما تا سعادتى ببرى |
|
|
طريق عشق طريقى عجب خطرناك است |
نَعُوذُ بِاللَّه اگر رَهْ به مأمنى نبرى[١] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
شير در باديه عشقِ تو روباه شود |
آه! ازاين راه كه در وى خطرى نيست كه نيست |
|
|
نه من دلشده از دستِ تو خونين جگرم |
از غم عشق تو پُر خون جگرى نيست كه نيست |
|
|
از سركوىِ تو رفتن نتوانم گامى |
ورنه اندر دل بىدل سفرى نيست كه نيست |
|
|
نازكان را سفرِعشق حرام است حرام |
كه به هرگام دراين رَهْ خطرى نيست كه نيست[٢] |
|
|
نَقْدِ عُمرت ببرد غُصّه دنيا به گزاف |
گر شب و روز در اين قِصّه باطل باشى |
|
اى خواجه! غصّه كم و زياد و بود و نبودِ دنيا، سرمايه عمرت را از تو مى ستاند و نمىگذارد قدمى در راه دوست گذارى، نقد عمر خويش بدست آر و به ذكر او به پايانش بر تا تو را بهره از آن باشد؛ كه:
٣٩٥٢
«إحْفَظْ عُمْرَكَ مِنَ التَّضْييعِ لَهُ فى غَيْرِ العِبادَةِ وَالطّاعاتِ.»
[٣]: (عمر خويش را از تباه ساختن آن در غير عبادت و طاعتهاى [خداوند] نگاهدار.- نيز:
٣٩٥٣
«إنَّ عُمْرَكَ مَهْرُ سَعادَتِكَ، إنْ أنْفَذْتَهُ فى طاعَهِ رَبِّكَ.»
[٤]: (بدرستى كه عمر تو كابين سعادت و خوشبختى توست اگر آن را در طاعت و عبادت پروردگارت سپرى نمايى.- همچنين:
٣٩٥٤
«إنَّ أنْفاسَكَ أجْزآءُ عُمْرِكَ، فَلا تُفْنِها إلّافى طاعَةٍ تُزْلِفُكُ.»
[٥]: (براستى كه.
نَفَسهاى تو، جزء جزء عمر توست پس آنها را جز در طاعت و عبادتى كه [به خدا] نزديكت سازد، از بين مبر.)
|
حافظا! گر مددِ بختِ بلندت باشد |
صيد آن شاهدِ مطبوع شمايل باشى |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٨٢، ص ٤١٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٠، ص ١٠٣.
[٣] ( ٣- ٤ و ٥). غرر و درر موضوعى، باب العمر، ص ٢٧٦.
[٤] ( ٣- ٤ و ٥). غرر و درر موضوعى، باب العمر، ص ٢٧٦.
[٥] ( ٣- ٤ و ٥). غرر و درر موضوعى، باب العمر، ص ٢٧٦.