جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٣٨ - غزل ٥٥٦ چه بودى، ار دل آن ماه، مهربان بودى؟
|
تا كى از سيم و زرت، كيسه تُهى خواهد بود؟ |
بنده ما شو و بر خور ز همه سيم تنان |
|
|
دامنِ دوست به دست آر و ز دشمن بگسل |
مردِ يزدان شو و ايمن گذر از اهرمنان |
|
|
كمتر از ذرّه نهاى، پست مشو، مِهْر بورز |
تا به خلوتگه خورشيد رسى، چرخ زنان[١] |
|
|
خيال اگر نشدى سدّ آبِ ديده من |
هزار چشمه، به هر گوشه اى روان بودى |
|
محبوبا! توجّه به عالم خيالى و عنصرىام نمى گذارد همواره به يادت باشم و اشك شوق در آرزوى ديدارت فرو بريزم، وگر نه تنها مى گريستم، بلكه ديگران را هم از سرشكم به گريه در مى آوردم.
و ممكن است منظور خواجه از بيت اين باشد كه معشوقا! من به اميد آنكه روزى به وصالت نايل گردم، خود را از گريستن بسيار باز داشتم، وگرنه سيل آسا مىگريستم. بخواهد بگويد:
|
خيالِ روى تو، گر بگذرد به گُلشنِ چشم |
دل از پى نظر آيد، به سوى روزنِ چشم |
|
|
بيا كه لعل و گهر، در نثار مقدم تو |
ز كُنج خانه دل مى كشم به مخزنِ چشم |
|
|
سحر، سرشك روانم سَرِ خرابى داشت |
گَرَم نه خون جگر مى گرفت دامنِ چشم |
|
|
به بوى مژده وصل تو تا سحر همه شب |
به راه باد نهادم، چراغ روشن چشم[٢] |
|
|
كسى به كوى وىام كاشكى نشان مى داد![٣] |
كه تا فراغتى از باغ و بوستان بودى |
|
دلدارا! علت راهنمايى نشدنم به تو آن است كه مظاهرت مرا به خود توجّه مىدهند، اى كاش مورد عناياتت قرار مى گرفتم كه:
٣٧٢٩
«إلهى! تَرَدُّدى فِى الآثارِ يُوجِبُ بُعْدَ المَزارِ، فَأَجْمِعْنى عَلَيْكَ بِخِدْمَةٍ تُوصِلُنى إلَيْكَ ... إلهى! أمَرْتَ بِالرُّجُوعِ إلَى الآثارِ، فَارْجِعْنى إلَيْكَ
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٥، ص ٣٤٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٤، ص ٢٩٩.
[٣] - نسخه بدل: نشان دادى!