جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٥ - غزل ٥٤٥ به فراغ دل زمانى، نظرى به ماهرويى
مرا به نسيم [يا: رحمت] مقام رضوان و خشنودىات نايل ساخته، و نعمتهايى را كه بر من منّت نهادى پاينده دارى. هان! اينك اين منم كه به در كَرَم و بزرگوارىات ايستاده، و خواهان و جوياى نسيمهاى نيكويى و احسان توام، و به ريسمان سفت تو چنگ زده، و به دستاويز محكم تو دست در زدهام.- بگويد:
|
بفكن بر صفِ رندان، نظرى بهتر از اين |
بر دَرِ ميكده ميكن، گذرى بهتر از اين |
|
|
در حقِ من، لبت آن لطف كه مى فرمايد |
گرچه خوب است، و ليكن قدرى بهتر از اين |
|
|
آن كه فكرش گره از كارِ جهان بگشايد |
گو: در اين نكته بفرما، نظرى بهتر از اين[١] |
|
|
مكن اى صبا! مشوّش، سر زُلفِ آن پرى را |
كه هزار جانِ حافظ، به فداى تارِ مويى! |
|
اى نسيمهاى و نفحات جانان! و يااى بندگان خاصّ محبوب كه به او راه يافتهايد! پرده از ملكوت من (كه سَرِ زلف جانان است و زودتر به مشاهدهام نايل مىسازد- يا عالَم، بر مداريد، كه ديدار اويم به نابودى خواهد كشيد. خواجه با اين بيان مشوّش شدن كثرات را خواسته، تا جمال يار خود را از لابلاى آنها به ديدن ملكوت خود و مظاهر مشاهده نمايد و جمعيّت خاطر پيدا كند؛ زيرا بر او معلوم گشته كه او را با مظاهر و از طريق ملكوت آنها مى توان مشاهده نمود، لذا در مصرع دوّم مى گويد: كه هزار جانِ حافظ، به فداىِ تار مويى!؛ كه:
٣٦٨١
«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ، عَرَفَ رَبّهُ.»
[٢]: هركس نفس خويش را شناخت، پروردگارش را شناخته است.) در جايى مى گويد:
|
دلم را شد سَرِ زلفِ تو مسكن |
بدين سانش فرو مگذار و مشكن |
|
|
وگر دل سركشد چون زُلف از خط |
بدست آرش، ولى در پاش مفكن |
|
|
چو شمع ار پيشم آيى در شبِ تار |
شود چشمم به ديدار تو روشن[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٥، ص ٣٥١.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب معرفة النّفس، ص ٣٨٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٣، ص ٣٤٤.