جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩٨ - غزل ٥٨٨ مى خواه وگل افشان كن، از دهرچه مى جويى؟
|
شمشادْ خرامان كن، آهنگِ گلستان كن |
تا سرو بياموزد، از قدِّ تو دلجويى |
|
معشوقا! شمشاد قامتت را از گلستان مظاهر جلوه گر نما تا آنان از سرو قامتت طريق دلجويى را بياموزند و به ملكوتشان از من نوازش نمايند و تو را با آنها و محيط به ايشان مشاهده نمايم و بگويم:
«مَتى بَعُدْتَ، حَتّى تَكُونَ الآثارُ هِىَ الَّتى تُوصِلُ إلَيْكَ؟! عَمِيَتْ عَيْنٌ لاتَزالُ [تَراكَ] عَلَيْها رَقيباً.»
[١]: (كى دور بودهاى. تا آثار و مظاهر مرا به تو واصل سازد؟! كور است چشمى كه همواره تو را بر خويش نگاهبان و مراقب نبيند.- بگويم:
|
گل بىرُخِ يار خوش نباشد |
بى بهاده بهار خوش نباشد |
|
|
طَرْفِ چمن و هواىِ بستان |
بى لالهْ عذار خوش نباشد |
|
|
باغ گل و مُل خوش است ليكن |
بى صحبتِ يار خوش نباشد |
|
|
با يار شكرْ لبِ گُلْ اندام |
بى بوس و كنار خوش نباشد[٢] |
|
و ممكن است منظور خواجه از بيت همان بيانات دو بيت گذشته باشد و بخواهد بگويد: اى خواجه! گوهر وجودى خود را با مراقبات و مجاهدات حضرت محبوب نمايان نما و ظاهر ساز، تا ديگر مظاهر عالم بر خود نبالند و با جمال و كمالشان از تو دلجويى كنند؛ تا نوازش او را از طريق خويش با حسن و زيبايىاش مشاهده نمايى.
(ابيات آتيه مناسب با معناى اوّل است) تقاضاى من اين است، امّا نمى دانم:
|
تا غُنجه خندانت، دولت به كه خواهد داد |
اى شاخِ گُل رعنا! از بَهْرِ كه مى رويى؟ |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣٥، ص ١٩٢.