جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٦ - غزل ٥٦٢ ديدم به خواب دوش كه ماهى برآمدى
سُلْطانٌ»[١]: (بدرستى كه شيطان را هيچ چيرگى و تسلّطى بر بندگان من نيست.- همچنين: «إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا، وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ»[٢]: (بدرستى كه او [شيطان] را هيچ گونه تسلّطى بر كسانى كه ايمان آورده، و بر پروردگارشان توكّل كنند، نيست.- بخواهد بگويد:
|
بى تواى سروِ روان! با گل و گلشن چه كنم؟ |
زُلفِ سُنبُل چه كشم؟ عارضِ سوسن چه كنم؟ |
|
|
آه! كز طعنه بدخواه نديدم رُويت |
نيست چون آينهام روى ز آهن چه كنم؟ |
|
|
مددى گر به چراغى نكند آتشِطور |
چاره تيرهْ شبِ وادى ايمن چه كنم؟ |
|
|
خون من ريختى از ناوكِ دلدوزِ فراق |
خود بگو با تو من اى ديده روشن! چه كنم![٣] |
|
|
خامانِ رَهْ نرفته چه دانند ذوقِ عشق |
دريا دلى بجوى و دليرِ سَرْآمدى |
|
اى خواجه! آنان كه طريق حضرت محبوب را نپيموده اند و از عالَم عشق او بهره اى نبردهاند، كجا مى دانند در فراق يار به تو چه مى گذرد. گفتار و مشكلات خود را در اين امر با هركس درميان مگذار. «دريا دلى بجوى و دليرِ سرآمدى.» كه خود اين وادى را پيموده باشد و بتوانى از راهنماييهايش حجاب ميان خود و او را از ميان بردارى و بازت وصال حاصل شود. در جايى مى گويد:
|
شراب و عيش نهان چيست؟ كارِ بىبنياد |
زديم بر صف رندان، هر آنچه بادا باد[٤] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
ز سنگِ تفرقه، خواهى كه منحنى نشوى |
مشو بسان ترازو تو در پىِ كم و بيش |
|
[١] - حجر: ٤٢.
[٢] - نحل: ٩٩.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٤، ص ٢٩٣.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١٨، ص ١٨١.