جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٥ - غزل ٥٦٢ ديدم به خواب دوش كه ماهى برآمدى
خواجهات بىاعتنا باشى و از او حال نپرسى؟ اى كاش! چون من گرفتار عشق مىگشتى، تا حال چون مرا بدانستى. در جايى مى گويد:
|
جانا! تو را كه گفت كه احوال ما مپرس |
بيگانه گَرْد و قصّه هيچ آشنا مپرس |
|
|
هيچ آگهى ز عالمِ درويشىاش نبود |
آن كس كه با تو گفت كه درويش را مپرس[١] |
|
و ممكن است منظور خواجه از «آن كو تو را سنگدلى گشت رهنمون»، شيطان باشد؛ لذا مى گويد:
|
كى يافتى رقيبِ تو چندين مجالِ ظلم |
مظلومى ار شبى به درِ داور آمدى |
|
خواجه در اين بيت علّت مهجورىاش را بيان نموده و مى گويد: اگر دادخواهى خويش را از شيطان، به درگاه حضرت دوست مى برديم، كجا او مى توانست به ما ظلم روا دارد، تا مظلومان عالم عشق در حجابهاى عالم طبيعت بمانند و فراق دامنگيرشان گردد كه: «إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ، تَذَكَّرُوا، فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ»[٢]: (همانا كسانى كه تقوا دارند، هنگامى كه رهگذرى (وسوسهاى) از شيطان به آنان مى رسد، يادآور [خدا] شده، پس بينا مى گردند.).
و يا بخواهد بگويد: مظلومان و گرفتارانِ اغواهاى شيطانى، اگر به پيش حقّ داورى خويش برند و از بندگان مُخلَص و يا مؤمنين متوكّل گردند، كجا شيطان را بديشان سلطه ممكن است؟! كه: «فَبِعِزَّتِكَ، لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ، إِلَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ»[٣]: (پس به عزّت و سرافرازىات سوگند، مسلّماً همه آنها را گمراه خواهم نمود، مگر بندگان مُخلَص و پاك [به تمام وجود] تو- نيز: «إِنَّ عِبادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢١، ص ٢٤٧.
[٢] - اعراف: ٢٠١.
[٣] - ص: ٨٢ و ٨٣.