جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٤ - غزل ٥٧٩ شهرى است پرحريفان، از هرطرف نگارى
به گفته خواجه در جايى:
|
دوستان! وقتِ گل آن بِهْ كه به عشرت كوشيم |
سخنِ پيرِ مغان است به جان بنيوشيم |
|
|
نيست در كس كَرَم و وقتِ طَرَب مى گذرد |
چاره آن است كه سجّاده به مِىْ بفروشيم |
|
|
خوشْ هوايى است فَرَح بخش، خدايا! بفرست |
نازنينى كه به رُويش مِىِ گلگون نوشيم[١] |
|
|
اى رُوى خوبت از گُل، صدبار نازنينتر! |
يا رب! كه رَهْ نيابد، بر دامنِ تو خارى |
|
محبوبا! روى خوب تو را چگونه مى توان به گل تشبيه كرد، تو از گل و بلكه از هر جمالى زيباترى، بلكه هر جمالى به تو جميل است، الهى! كه خارى به دامن حسنت نخلد و ما را عارضه و غفلتى از زيبايى چون تو جدا نسازد. به گفته خواجه در جايى:
|
اى آفتاب، آينهْ دارِ جمالِ تو |
مُشْكِ سياه، مَجْمَره گردانِ خال تو |
|
|
مطبوع تر ز روى تو صورت نبسته است |
طُغرا نويس ابروىِ مشكين، مثال تو |
|
|
در اوج ناز و نعمتى اى پادشاه حسن! |
يا رب! مباد تا به قيامت زوالِ تو[٢] |
|
|
جسمى[٣] كه ديده باشد، از روح آفريده؟ |
زين خاكدان مبادا، بر دامنش غبارى |
|
معشوقا! چگونهات مى توانم توصيف نمود، جز اينكه بگويم: «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ»[٤]: (چيزى همانند او نيست.- بگويم: «سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ، إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ»[٥]: (پاك و منزّه است خداوند از آنچه آنان او را توصيف مى كنند مگر بندگان مخلص و پاك [به تمام وجود] خداوند.- بگويم:
٣٨٩٦
«ألْمُحْتَجِبُ بِنُورِهِ دُونَ خَلْقِهِ، فِى
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤١٢، ص ٣٠٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٩١، ص ٣٥٥.
[٣] - لفظ« جسم» و« روح» اشاره باشد به شهود حضرت حقّ سبحانه محيط به مظاهر، و ظهور عالم ملكشان از ملكوتشان، و فناى مُلك در ملكوت ديده شدنشان.
[٤] - شورى: ١١.
[٥] - صافات: ١٥٩ و ١٦٠.