جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٤٣ - غزل ٥٩٤ هزار جهد بكردم كه يار من باشى
|
كارم ز دورِ چرخ به سامان نمى رسد |
خون شد دلم ز درد و به درمان نمى رسد |
|
|
سيرم ز جان خود به دلِ راستان ولى |
بيچاره را چه چاره كه فرمان نمى رسد |
|
|
در آرزوت گشته دلم زار و ناتوان |
آوخ! كه آرزوى من آسان نمى رسد |
|
|
يعقوب را دو ديده ز حسرت سفيد شد |
و آوازه اى ز مصر به كنعان نمى رسد[١] |
|
|
چو خسروانِ ملاحت به بندگان نازند |
در آن ميانه خداوندگارِ من باشى |
|
محبوبا! آرزو داشتم، همانطور كه معشوقانِ مجازى به صاحبان ملاحت و عاشقان و ارادتمندانشان مى نازند، مرا به بندگىات بپذيرى و به عاشقى خويش قبولم فرمايى، تا من هم برخلاف آنان به تو بنازم و بگويم:
٣٩٩٥
«إلهى! كَفى بىعِزّاً أنْ أكُونَ لَكَ عَبْداً! وَ كَفى بىفَخْراً أنْ تَكُونَ لى رَبّاً! إلهى! أنْتَ لى كَما احِبُّ، فَوَفّقْنى لِما تُحِبُّ.»
[٢]: (معبودا! همين عزّت و بزرگوارى مرا بس كه بنده تو باشم! و اين فخر و بالندگى مرا كفايت مى كند كه تو پروردگارم باشى! تو چنان هستى كه من دوست دارم، مرا نيز به آنچه دوست مىدارى، موفّق گردان) بخواهد بگويد:
|
دلم را شد سَرِ زُلفِ تو مسكن |
بدينسانش فرو مگذار و مَشْكَن |
|
|
وگر دل سركشد چون زُلف از خَط |
بدست آرش ولى در پاش مفكن |
|
|
چو شمع ار پيشم آيى در شَبِ تار |
شود چشمم به ديدارِ تو روشن |
|
|
ز سرو قامتت ننشينم آزاد |
همه تن گر زبان باشم چو سوسن[٣] |
|
|
از آن عقيق كه خونين دلم ز عشوه او |
اگر كنم گله اى راز دارِ من باشى |
|
آرى، منتهى آرزوى عاشق حضرت محبوب، گرفتنِ شراب عقيقى و تجلّيات.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤١، ص ١٩٦.
[٢] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ٩٤، حديث ١٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٣، ص ٣٤٤.