جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٠ - غزل ٥٨٤ كتبت قصة شوقى ومدمعى باكى
|
بيا ساقى! بده رطل گرانم |
سَقَاك اللَّهُ مِنَ كأسٍ دِهاق |
|
|
مِىِ باقى بده تا برفشانم |
به يارانْ مست و خوشدل عمر باقى |
|
|
درونم خون شد از ناديدنِ دوست |
ألا! تَعْساً لأيّام الفراقِى |
|
|
دمى با نيكنامان متّفق باش |
غنيمت دان امورِ اتّفاقى[١] |
|
|
اثر نماند ز من بىشمائلت آرى |
أرى مَآثِرَ مَحْياىَ فى مُحَيّاكِ[٢] |
|
معشوقا! در آتش فراقت، آنچه گمان مى كردم از من است را به تو دادم؛ كه: «قُلْ: إِنَّ صَلاتِي وَ نُسُكِي وَ مَحْيايَ وَ مَماتِي لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ، لا شَرِيكَ لَهُ»[٣]: (بگو: همانا نماز و عبادت، و زندگانى و مرگم، تنها براى خداوندى مى باشد كه پروردگار جهانيان است، و شريك و انبازى براى او نيست.) كنايه از اينكه: نمىدانم چه شده به من عنايتى ندارى. در جايى مى گويد:
|
دلم را شد سَرِ زُلفِ تو مسكن |
بدينسانش فرومگذار و مشكن |
|
|
وگر دل سركشد چون زُلف از خَط |
بدست آرش ولى در پاش مفكن |
|
|
چو شمع ار پيشم آيى در شبِ تار |
شود چشمم به ديدارِ تو روشن |
|
|
زسروِ قامتت ننشينم آزاد |
همه تن گر زبان باشم چو سوسن[٤] |
|
و ممكن است بخواهد بگويد: دلبرا! در فراقت آثار عالم طبيعى خود را از دست دادم، پس از اين زندگى ظاهرى خويش را هم در ديدار و مشاهده جمال تو مى بينم، مرا از آن محروم مساز در جايى مى گويد:
|
باز آى ساقيا! كه هواخواهِ خدمتم |
مشتاقِ بندگىّ و دعاگوىِ دولتم |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٥، ص ٤١٢.
[٢] - بزرگوارى زندگانىام را در[ ديدن] روى تو مى بينم[ و مى دانم]
[٣] - انعام: ١٦٢- ١٦٣.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٣، ص ٣٤٤.