جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٣ - غزل ٥٤٥ به فراغ دل زمانى، نظرى به ماهرويى
|
شرابى خوشگوارم هست و يارى چون نگارم هست |
ندارد هيچ كس بارى، چنين عيشى كه من دارم |
|
|
چو در گلزارِ اقبالش، خرامانم بِحَمْدِ اللَّه |
نه ميل لاله و نسرين، نه برگِ ياسمن دارم[١] |
|
|
به خدا كه رشكم آيد، به دو چشمِ روشن خود |
كه نظر دريغ باشد، به چنين لطيفْ رويى |
|
قسم به دوست، اگر او مرا به ديدارش بپذيرد و ديده دلم روشن به مشاهدهاش گردد، دريغم آيد كه از ديدن چنان جمالى خوددارى نمايم، درنتيجه بخواهد با اين بيان بگويد:
٣٦٧٨
«وَأنِرْ أبْصارَ قُلُوبِنا بِضِيآءِ نَظَرِها إلَيْكَ، حَتّى تَخْرِقَ أبْصارُ القُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ، فَتَصِلَ إلى مَعْدِنِ العَظَمَةِ، وَتَصيرَ أرْواحُنا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِكَ.»
[٢]: (و ديدگان دلهايمان را به پرتو نظرشان به سوى تو روشن گردان، تا ديدگان دلهايمان حجابهاى نور را دريده، پس به معدن عظمتت واصل گشته، و ارواحمان به مقام پاك عزتّت بپيوندد.- بگويد:
|
درآ، كه در دلِ خسته، توان درآيد باز |
بيا، كه بر تنِ مرده، روان گرايد باز |
|
|
بيا كه فرقتِ تو، چشم من چنان بربست |
كه فتحِ باب وصالت، مگر گشايد باز |
|
|
به پيش آينه دل، هر آنچه مى دارم |
بجز خيال جمالت، نمىنمايد باز[٣] |
|
و نيز بگويد:
|
اى خسرو خوبان! نظرى سوى گدا كن |
رحمى به منِ سوخته بىسر و پا كن |
|
|
دردِ دل درويش و تمنّاىِ نگاهى |
ز آن چشمِ سِيَهْ مست، به يك غمزه دوا كن |
|
|
اى سرو چمان! از چمن و باغ زمانى |
بخرام دراين بزم و دو صد جامه، قبا كن[٤] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٤، ص ٣٢٥.
[٢] - اقبال الاعمال: ص ٦٨٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٩، ص ٢٤٦.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٦٤، ص ٣٣٩.