جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٢ - غزل ٥٧٧ سينه مالامال درد است، اى دريغا! مرهمى
|
حافظ! اين خرقه بينداز، مگر جان ببرى |
كآتش از خرمنِ سالوس و كرامت برخاست[١] |
|
لذا مى گويد:
|
اهلِ كامِ آرزو را سوى رندان راه نيست |
رهروى بايد جهان سوزى نه خامى بىغمى |
|
اى خواجه! رندان و از تعلّقات گسستگان و تنها توجّه به دوست دادگان ديگرند، و كام دل جويان ديگر. اينان را با آنان چه كار؟ راهرو و سالك طريق و جوينده حضرت دوست، مىبايد چشم از غير او بپوشد تا دامنش بدست آرد، اين عمل نه كار خامان و بىغمان است. در واقع با اين بيان چون بيت گذشته و آينده، خود را توجّه مى دهد كه بايد صبر را پيشه خود سازى، تا به مرادت نايل گردى؛ كه:
٣٨٨٩
«ألصَّبْرُ مَرْفَعَةٌ، وَالجَزَعُ مَنْقَصَةٌ.»
[٢]: (صبر و شكيبايى، بلندپايگى و والايى [ويا: فرازنده و بالابرنده] و ناشكيبايى و بىتابى، كاستى و كمبود [و يا موجب نقص و كاستى] مىباشد.- همچنين:
٣٨٩٠
«ألصَّبْرُ يُهَوِّنُ الفَجيعَةَ.»
[٣]: (صبر و شكيبايى، پيشامد ناگوار را آسان مى سازد.- نيز:
٣٨٩١
«ألصَّبْرُ كَفيلٌ بِالظَّفَرِ.»
[٤]: (صبر و شكيبايى، ضامن و عهدهدار كاميابى و پيروزى است.- يا:
«أفْضَلُ الصَّبْرِ ألصَّبْرُ عَنِ المَحْبُوبِ.»
[٥]: (برترين صبر، شكيبايى بر دورى محبوب مى باشد.)
|
آدمى در عالم خاكى نمى آيد به دست |
عالمى از نو بيايد ساخت وز نو آدمى |
|
اى خواجه! اگر بخواهى به حقيقت آدمى و مقام خلافة اللّهى، كه غرض از خلقت بشر بوده؛ كه: «إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً»[٦]: (براستى كه جانشينى براى خود.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧٠، ص ٨٤.
[٢] ( ٢- ٣ و ٤). غرر و درر موضوعى، باب الصبر، ص ١٩٠.
[٣] ( ٢- ٣ و ٤). غرر و درر موضوعى، باب الصبر، ص ١٩٠.
[٤] ( ٢- ٣ و ٤). غرر و درر موضوعى، باب الصبر، ص ١٩٠.
[٥] - غرر و درر موضوعى، باب الصبر، ص ١٩١.
[٦] - بقره: ٣٠.