جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٠ - غزل ٥٧٧ سينه مالامال درد است، اى دريغا! مرهمى
|
نكته روح فزا از دهنِ يار بگوى |
نافه خوش خبر از عالمِ اسرار بيار |
|
|
تا معطّر كنم از لطفِ نسيمِ تو، مشام |
شمّه اى از نفحاتِ نَفَس يار بيار |
|
|
روزگارى است كه دل چهره مقصود نديد |
ساقيا! آن قَدَحِ آينهْ كردار بيار[١] |
|
|
زيركى را گفتم: اين احوال بين، خنديد و گفت: |
صعب كارى، بوالعجب دردى، پريشان عالمى |
|
به يكى از درويشان طريق، گرفتارى و ناراحتى و درد خود را گفتم. خنديد و گفت: كار عاشقى و بازگشت به فطرت، كارى است بس مشكل و دردِ فراق حضرت دوست و بوالعجب دردى است و دوايش جز فناى عاشق در معشوق نمى باشد، و عالمى پريشان دارد و تنها حيرت نصيب عاشق مى شود. كنايه از اينكه:
|
نقدِ صوفى نه همه صافىِ بىغَش باشد |
اى بسا خرقه كه مستوجبِ آتش باشد |
|
|
خوش بودگر مِحَكِ تجربه آيد به ميان |
تا سِيَهْ روى شود هر كه در او غش باشد |
|
|
ناز پروردِ تَنَعُّم نبَرَد راه به دوست |
عاشقى شيوه رندانِ بلاكش باشد |
|
|
غمِ دنياى دَنِى چند خورى؟ باده بخور |
حيف باشد دل دانا كه مشوَّش باشد |
|
|
دَلْق و سّجاده حافظ بَبَرَد باده فروش |
گر شراب از كفِ آن ساقىِ مَهْوَش باشد[٢] |
|
|
سوختم در چاهِ صبر از بَهْرِ آن شمعِ چِگِل |
شاهِ تُركان غافل است از حالِ ما، كو رستمى؟ |
|
كنايه از اينكه: محبوبا! از بس در فراقت صبر كردم و در غم عشقت بسر بردم، تاب و توان و صبرم تمام گشته، و تُرك سَمَرقندى هم به حال ما نظر ندارد. كجاست عنايتهاى خاصّ و نفحات جان فزايت كه مرا از اين ناراحتى برهاند:
٣٨٨٨
«أَسْأَلُكَ بِسُبُحاتِ وَجْهِكَ وَبِأنْوارِ قُدْسِكَ، وَأبْتَهِلُ إلَيْكَ بِعَواطِفِ رَحْمَتِكَ وَلَطآئِفِ بِرِّكَ، أنْ تُحَقِّقَ ظَنّى بِما أؤَمِّلُهُ مِنْ
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٢، ص ٢٢٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٠، ص ٢٠٨.