جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠٨ - غزل ٥٧٧ سينه مالامال درد است، اى دريغا! مرهمى
|
خيز تا خاطر بدان تُرْكِ سمرقندى دهيم |
كز نسيمش[١] بوى جوىِ موليان آيد همى |
|
اى خواجه! اگرچه از مرشد طريقت دور افتادهاى، برخيز و خاطر خويش را بدان ترك سمرقندى شادمان كن، كه براى دلجويى و سركشى به دردمندان مىخواهد به «شيراز» آيد، و بويش از جانب ولايت موليان به مشام جان مى رسد، خوشحال باش كه از غم هجران مى رهاندت. در جايى در مقام تقاضاى ديدار استاد مىگويد:
|
اى صبا! نكهتى از كوىِ فلانى به من آر |
زار و بيمارِ غمم، راحتِ جانى به من آر |
|
|
قلبِ بىحاصل ما را بزن اكسيرِ مراد |
يعنى از خاكِ دَرِ دوست نشانى به من آر |
|
|
در غريبىِّ فراق و غمِ دل پير شدم |
ساغرِ مِىْ ز كَفِ تازه جوانى به من آر[٢] |
|
|
چشمِ آسايش كه دارد زين سپهر گرم رو؟ |
ساقيا! جامى بياور تا برآسايم دمى |
|
اى استاد طريق! مىدانم تمنّاى آسايش از اين جهان داشتن، آرزويى بس غلط مىباشد؛ كه:
٣٨٨٠
«ألدُّنْيا لاتَصْفُو لِشاربٍ، وَلا تَفى لِصاحِبٍ.»
[٣]: (دنيا براى هيچ نوشنده اى ناب و بىآلايش نگشته، و به هيچ همراهى وفا نمى كند.- نيز:
٣٨٨١
«ألدُّنْيا مَليئَةٌ بِالمَصآئِبِ، طارِقَةُ الفَجائعِ وَالنَّوآئِبِ.»
[٤]: (دنيا آكنده از مصيبتها و ناگواريها و گرفتاريها است.- تنها آسايش در انس و محبّت و ذكر و مراقبه معشوق است، كه عُشّاقش را با هزاران ابتلاء، راحتى بخش مى باشد، كه:
٣٨٨٢
«إذا أكْرَمَ اللَّهُ عَبْداً، شَغَلَهُ بِمَحَبَّتِهِ.»
[٥]: (هرگاه خداوند بندهاى را.
[١] - و در نسخهاى: كز لبانش ....
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٣، ص ٢٢٩.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب الدنيا، ص ١٠٦.
[٤] - غرر و درر موضوعى، باب الدنيا، ص ١٠٦.
[٥] - غرر و درر موضوعى، باب اللَّه تعالى، ص ١٦.