جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠٧ - غزل ٥٧٧ سينه مالامال درد است، اى دريغا! مرهمى
از بيانات اين غزل ظاهر مى شود، كه خواجه به فراق حضرت دوست گرفتار آمده، براى رفع اين ابتلاء از راهنماى خويش كه از مصاحبتش محروم گشته استمداد نموده، و اظهار اشتياق ديدار و تمنّاى حضور وى را نموده، تا بدين وسيله از پريشانى فراق و مشكلات راه خلاصى يابد؛ كه:
٣٨٧٩
«لاعَيْشَ لِمنْ فَارَقَ أحِبَّتَهُ.»
[١]: (براى كسى كه از دوستانش جدا شده، خوشى و زندگانى وجود ندارد.) مىگويد:
|
سينه مالامال درد است، اى دريغا! مرهمى |
دل ز تنهايى به جان آمد، خدا را همدمى |
|
سينه اى پر درد و محنت از روزگار هجران دارم، كجاست آن كه دردم را مرهم، و مرا مونس در عالم طبيعتم مى شد و با نشست با او از غم رهايى پيدا مى كردم؟ در جايى مى گويد:
|
حافظ، جنابِ پيرِ مغان مأمن وفاست |
من تَركِ خاكبوسىِ اين دَرْ نمى كنم[٢] |
|
و در جايى نيز مى گويد:
|
دل كه آئينه شاهى است، غبارى دارد |
از خدا مى طلبم صُحبتِ روشن رايى[٣] |
|
لذا مى گويد:
[١] - غرر و درر موضوعى، باب المتفرّقات، ص ٣٠٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٩، ص ٣٢٩.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٦٠، ص ٤٠١.