جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨٩ - غزل ٥٨٧ مخمور جام عشقم، ساقى! بده شرابى
خواجه در اين غزل در مقام تمنّاى ديدار معشوق و اظهار آمادگى براى پذيرش آن بوده و مى گويد:
|
مخمورِ جامِ عشقم، ساقى! بده شرابى |
پر كن قَدَح كه بىمِىْ، مجلس ندارد آبى |
|
محبوبا! در ازلم شراب ديدارت مرا به عشقت مبتلا ساخت و چون به عالم طبيعتم آوردى، غبار عالم خاكىام حجاب چهره جانم شد و از مشاهدهات محروم گرديدم و در انتظار بسر مى برم، قدحى از شراب تجلّياتت نصيبم گردان تا به زندگىام صفايى بخشد. در جايى مى گويد:
|
كارم ز دورِ چرخ به سامان نمى رسد |
خون شد دلم ز درد و به درمان نمى رسد |
|
|
چون خاك راه پست شدم همچو باد و باز |
تا آبرو نمى رودم نان نمى رسد |
|
|
در آرزوت گشته دلم زار و ناتوان |
آوخ! كه آرزوىِ من آسان نمى رسد |
|
|
تا صدهزار خار نمى رويد از زمين |
از گُلبنى گُلى به گلستان نمى رسد[١] |
|
و ممن است نظر خواجه از بيت تقاضاى خمر ازلى نباشد، بخواهد بگويد:
|
درآ كه در دل خسته توان درآيد باز |
بيا كه بر تن مرده روان گرايد باز |
|
|
بيا كه فرقت تو چشم من چنان بربست |
كه فتح باب وصالت مگر گشايد باز |
|
|
به پيش آينه دل هرآنچه مى دارم |
بجز خيال جمالت نمى نمايد باز[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤١، ص ١٩٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٩، ص ٢٤٦.