جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢٥ - غزل ٥٥٤ چو سرو اگر بخرامى، دمى به گلزارى
آرى، عالم وجود و كثرات و همه مخلوقات الهى قائم به حقيقت خود و هستى بخش از آنان جدا نبوده و نخواهد بود؛ كه: «أَلا! إِنَّهُمْ فِي مِرْيَةٍ مِنْ لِقاءِ رَبِّهِمْ. أَلا! إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ»[١]: (آگاه باش! كه همانا آنان از ملاقات پروردگارشان درشكّند، هان! براستى كه او بر هر چيز احاطه دارد.- همه مظاهر (توجّه داشته باشند يا نه) به دنبال او مى گردند و فريفتهاش مى باشند؛ كه: «وَ لِلَّهِ يَسْجُدُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ»[٢]: (و تمام آنچه در آسمانها و زمين است تنها براى خداوند سجده و كرنش مى كنند.- نيز:
«وَ لِلَّهِ يَسْجُدُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً ...»[٣]: (و تمام كسانى كه در آسمانها و زمين هستند، خواهى نخواهى، براى خداوند سجده و كُرنش مى نمايند.) شايد خواجه هم در بيت ختم مى خواهد به چنين مطلبى اشاره كند و بگويد: با دوست گفتم:
همواره تو با منى و مَنَت نمى بينم. خنديد و فرمود: همواره سرگردان منى و نمىدانى، گويا به همين معنى در غزلى اشاره مى فرمايد و مى گويد:
|
غلام نرگسِ مست تو، تاجدارانند |
خرابِ باده لَعْلِ تو، هوشيارانند |
|
|
به زيرِ زُلفِ دوتا، چون گُذر كنى، بينى |
كه از يمين و يسارت، چه بىقرارانند |
|
|
گذار كن چو صبا، بر بنفشهْ زار و ببين |
كه از تطاولِ زُلفت، چه سوگوارانند |
|
|
نه من بر آن گلِ عارض، غزل سرايم وبس |
كه عندليبِ تو از هر طَرَف، هزارانند |
|
|
تو دستگير شواى خضِر پِىْ خجسته! كه من |
پياده مى ورم و همرهان، سوارانند |
|
|
خلاصِ حافظ از آن زلفِ تابدار مباد |
كه بستگانِ كَمَندِ تو، رستگارانند[٤] |
|
[١] - فصلت: ٥٤.
[٢] - نحل: ٤٩.
[٣] - رعد: ١٥.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٦، ص ١٨٧.