جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٦٠ - غزل ٥٨٣ عمر بگذشت به بىحاصلى و بوالهوسى
مىخواست بگويد:
|
همايى چون تو عاليقدر و مِهْرِ استخوان تا كى؟ |
دريغ آن سايه دولت؟ كه بر نااهل افكندى |
|
|
در اين بازار اگر سود است با درويش خرسند است |
خدايا! مُنْعَمَم گردان به درويشىّ و خرسندى[١] |
|
و بگويد:
|
خدا از آن خرقه بيزار است صد بار |
كه صد بُت باشدش در آستينى |
|
|
درونها تيره شد باشد كه از غيب |
چراغى بركُند خلوت نشينى[٢] |
|
در اين هنگام كه اين كلام را شنيدم، خواستم:
|
تا چو مَجْمَر نَفَسى دامنِ جانان گيرم |
دل بر آتش بنهادم ز پىِ خوش نَفَسى |
|
آتش عشقش دامنم بگرفت و كلامش اگرچه از روى بىاعتنايى بود، لذّتم بخشيد. خواجه در اين دو بيت اظهار اشتياق به ديدار حضرت معشوق نموده، بخواهد بگويد:
|
گفتم: غم تو دارم، گفتا: غمت سرآيد |
گفتم: كه ماه من شو، گفتا: اگر برآيد |
|
|
گفتم: كه نوش لعلت، ما را به آرزو كُشت |
گفتا: تو بندگى كن كو بنده پرور آيد |
|
|
گفتم: دل رحيمت كى عزم صلح دارد؟ |
گفتا: بكش جفا را تا وقت آن درآيد |
|
|
گفتم: زمان عشرت ديدى كه چون سرآمد |
گفتا: خموش حافظ! كاين غصّه هم سرآيد[٣] |
|
|
بال بگشا و صفير از شجرِ طوبى زن |
حيف باشد چو تو مرغى كه اسيرِ قفسى! |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٠، ص ٤٠٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧١، ص ٤٠٩.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣٦، ص ١٩٣.