جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩٦ - غزل ٥٨٨ مى خواه وگل افشان كن، از دهرچه مى جويى؟
خواجه در اين غزل براى پايان يافتن روزگار فراقش گاهى خود را با گفتار عاشقانهاش راهنمايى مى كند، و گاهى حضرت دوست را مورد خطاب قرار مى دهد و تمنّاى ديدار او را مى نمايد. مىگويد:
|
مِىْ خواه وگل افشان كن، از دهرچه مى جويى؟ |
اين گفت سحرگه گل، بلبل! تو چه مى گويى؟ |
|
كنايه از اينكه: وظيفه تواى خواجه! مراقبه و توجّه به محبوب، و يا محبّت و عنايت محبوب را نسبت به خود طلب نمودن، و يا نفحات او را تمنّا كردن و پس از گرفتن باده تجلّياتش، به شادى و گل افشانى پرداختن مى باشد. با بدى و خوبى و پستى و بلندى و زر و زيور دنيا و يا به نظر استقلالى بر آن نگاه كردن چه كار دارى؟
زبان حال گل هم با بلبل شوريده همين است كه جمال و زيبايى مرا تمنّا كن، ديگر چه مى خواهى؟ مگر عاشق مى تواند جز تمنّاى معشوق و مشاهدات او را از طريق ملكوت مظاهرش در ظلمتكده دنيا تمنّا كند. در جايى مى گويد:
|
گُلعذارى ز گلستانِ جهان ما را بس |
زين چمن سايه آن سروِ روان ما را بس |
|
|
نقدِ بازار جهان بنگر و آزارِ جهان |
گر شما را نه بس اين سود و زيان ما را بس |
|
|
يار با ماست چه حاجت كه زيادت طلبيم؟ |
دولتِ صحبت آن مونسِ جان ما را بس |
|
|
نيست ما را بجز از وصل تو در سر هَوَسى |
اين تجارت ز متاعِ دو جهان ما را بس[١] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٦، ص ٢٥٠.