جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٥ - غزل ٥٥٩ خوش كرد ياورى فلكت روز داورى
از ظاهر بيانات اين غزل معلوم مى شود كه خواجه روزگارى در ابتلائات عالم طبيعت گرفتار، و از توجّه به غرض غايى از خلقت، كه شناسايى و عبوديّت واقعى حضرت حق سبحانه مى باشد، غافل بوده. و چون تنبّه به اين امر پيدا مى كند، خود را مورد خطاب قرار داده و مى گويد:
|
خوش كرد ياورى، فَلكَت روزِ داورى |
تا شُكْر چون كنى و چه شكرانه آورى |
|
اى خواجه! اكنون كه عنايات حضرت دوست شامل حالت گرديده، و روزگار غفلتت بسر آمده، و اسباب دوران و فَلَكت يارى نموده، تا از ابتلائات و گرفتارىهاى عالم طبيعت خلاصى يابى و به او متوجّه شوى، نمىدانم شكر و سپاس اين نعمت و حال را چگونه خواهى كرد؟ در جايى پس از دست يافتن به اين معنى مى گويد:
|
هر چند پيرو خستهْ دل و ناتوان شدم |
هر گَهْ كه يادِ روى تو كردم، جوان شدم |
|
|
از آن زمان، كه فتنه چشمت به من رسيد |
ايمن ز شَرِ فتنه آخِرْ زمان شدم |
|
|
قسمت، حوالتم به خرابات مى كند |
چندان كه اينچنين زدم و آنچنان شدم |
|
|
دوشم نويد داد و بشارت كه حافظا! |
باز آ كه من به عفوِ گناهت ضمان شدم[١] |
|
و ممكن است بخواهد بگويد: اى خواجه! روزگارى به هجران بسر بردى، و.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٤، ص ٣٣٢.