جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩٠ - غزل ٥٦٣ رفتم به باغ تا كه بچينم سحر، گلى
خواجه در اين غزل درسى كه از گل و بلبل براى خود گرفته بيان كرده. آرى، آنان كه در طريق عشق حضرت محبوب حقيقى قرار گرفتهاند، به هر چيزى كه مى نگرند به مناسبت حال خود، از آن بهره گرفته و زبان گفتگويى از آن را تصور نموده و خويش را آرامش و يا تنبّه و توجّه مى دهند. خواجه در غزليّاتش از اين قبيل امور زياد دارد. در اين غزل هم مى گويد:
|
رفتم به باغ تا كه بچينم سحر، گُلى |
آمد به گوش ناگهم آوازِ بلبلى |
|
سحرگاهان به باغ شدم تا گلى بچينم، ناگهان صداى بلبلى به عشق گل مبتلا گشته را شنيدم كه مى گفت:
|
مسكين! چو من به عشقِ گُلى گشته مبتلا |
واندر چمن، فكنده ز فرياد، غُلغُلى |
|
من بيچاره را ببين كه عشق گلى اسيرم نموده، و همواره ناله و فريادم براى رسيدن به آن، چمن را پر كرده. گلى نچيده، امّا:
|
مىگشتم اندر آن چمن و باغ دمبدم |
مىكردم اندر آن گل و بلبل تأمّلى |
|
|
چون كرد در دلم اثر آوازِ عندليب |
گشتم چنانكه هيچ نماندم تَحَمُّلى |
|
در حالى كه در باغ مى گشتم و به گل و بلبل مى نگريستم كه چگونه گل چهره