جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١٥ - غزل ٥٦٦ ز دلبرم كه رساند نوازش قلمى؟
|
دلِ بيمار شد از دست، رفيقان! مددى |
تا طبيبش به سر آريم و دوايى بكنيم |
|
|
خشك شد بيخِ طَرَب، راهِ خرابات كجاست؟ |
تا در آن آب و هوا، نشو و نمايى بكنيم[١] |
|
و در جايى نيز مى گويد:
|
دردِ مرا طبيب نداند دوا، كه من |
بى دوست خسته خاطر و با دوست خوشترم |
|
|
گفتى: بيار رَخْتِ اقامت، به كوى ما |
من خود به جان تو كه از اين كوى نگذرم[٢] |
|
و ممكن است منظور خواجه از «طبيبِ راه نشين» عقل باشد؛ لذا مى گويد:
|
قياس كردم تدبيرِ عقل در رَهِ عشق |
چو شبنمى است كه در بحر مى كشد رقمى |
|
تدبيرهاى عقل را در مقابل روشنگريهاى عشق همانند شبنمى در مقابل دريا ديدم، دانستم عقل مشكل مرا حل نخواهد كرد؛ زيرا او خود عاجز و محتاج به حضرت دوست مى باشد، و راهنماى عاقلان و كسانى است كه به خود اعتماد نمودهاند، نه آنان كه تدبير خويش از كف داده و به جنون عاشقى مبتلايند. درد ايشان را جز دوست و معشوق حقيقى مداوا نخواهد كرد؛ به گفته خواجه در جايى:
|
در نظرْ بازىِ ما، بى خبران حيرانند |
من چنينم كه نمودم، دگر ايشان دانند |
|
|
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولى |
عشق داند كه در اين دايره سرگردانند |
|
|
وصفِ رخساره خورشيد ز خفّاش مپرس |
كه در اين آينه صاحبْ نظران حيرانند |
|
|
گر به نُزهتگهِ ارواح بَرَد بُوى تو، باد |
عقل و جان، گوهر هستى به نثار افشانند[٣] |
|
|
بيا كه وقت شناسان دو كَوْن بفروشند |
به يك پيالهِ مِى صاف و صُحبتِ صَنَمى |
|
اى خواجه! چنانچه عاشق حضرت محبوب مى باشى، و در فكر رسيدن به.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٨، ص ٣٢١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٥، ص ٢٩٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٢، ص ١٤٩.