جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١٦ - غزل ٥٦٦ ز دلبرم كه رساند نوازش قلمى؟
كمالات نفسانى و انسانى هستى، بايد چشم از دو عالم بپوشى و مراتب و ذاكر او بوده، و جزوى را نخواهى، تا از شراب زلال ديدار و انسش بهرهمند گردى؛ كه:
«إلهى! مَنْ ذَا الَّذى ذاقَ حَلاوَةَ مَحَبَّتِكَ، فَرامَ مِنْكَ بَدَلًا؟ وَمَنْ [ذَا] الَّذى أنِسَ بِقُرْبِكَ، فَابْتَغى عَنْكَ حِوَلًا؟!»
[١]: (معبودا! كيست كه شيرينى محبّت تو را چشيد و جز تو را خواست؟! و كيست كه با مقام قرب تو انس گرفت و از تو روى گردان شد؟).
بخواهد با اين بيان بگويد:
٣٧٩٢
«إلهى! إنَّ مَنِ انْتَهَجَ بِكَ لَمُسْتَنيرٌ، وَإنَّ مَنِ اعْتَصَمَ بِكَ لَمُسْتَجيرٌ، وَقَدْ لُذْتُ بِكَ يا إلهى! [سَيِّدى!] فَلا تُخَيِّبْ ظَنّى مِنْ رَحْمَتِكَ، وَلا تَحْجُبْنى عَنْ رَأْفَتِكَ.
إلهى! أقِمْنى فى أهْلِ وِلايَتِكَ مَقامَ مَنْ رَجَا الزِّيادَةَ مِنْ مَحَبَّتِكَ. إلهى! وَألْهِمْنى وَلَهاً بِذِكْرِكَ إلى ذِكْرِكَ، وَ [اجْعَلْ] هِمَّتى فى رَوْحِ نَجاحِ أسْمآئِكَ وَمَحَلِّ قُدْسِكَ.»
[٢]: (معبودا! هر كه به تو راه يافت، روشن شد، و هركس به تو پناه آورد، پناه داده شد. بار الها! [سرور من!] پس گمان نيكم از رحمتت را نوميد مگردان، و از رأفت و مهربانىات مپوشان. معبودا! مرا در ميان اهل ولايت و محبّتت در جايگاه و مقام كسانى كه همواره اميد فزونى محبّتت را دارند، قرار ده. بار الها! و سرگشتگى به يادت به سوى ذكر و ياد خويش را الهامم فرما، و همّتم را در [معرضِ] نسيم [يا: رحمتِ] كاميابى به اسماء، و جايگاه پاك و مقدّس [مقام ذات] خويش قرار ده.- بگويد:
|
اى پادشهِ خوبان! داد از غم تنهايى |
دل بىتو به جان آمد، وقت است كه باز آيى |
|
|
اى دردِ توام درمان، در بسترِ ناكامى! |
وى ياد توام مونس، در گوشه تنهايى! |
|
|
مشتاقى و مهجورى، دور از تو چنانم كرد |
كز دست بخواهد شد، پايانِ شكيبايى |
|
|
زين دايره مينا، خونين جگرم مِىْ ده |
تا حل كنم اين مشكل، در ساغرِ مينايى[٣] |
|
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٢٥، ص ٣٧٧.