جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١٤ - غزل ٥٦٦ ز دلبرم كه رساند نوازش قلمى؟
بهرهمند از ديدارت نخواهى نمود، و چون و چرايت به عاشقانت باقى خواهد بود، و همواره محروميّت ما از مشاهدهات برقرار؛ پس پياله گير و به شراب ديدارت نايل ساز و فانى در خود كن، و تا ابد آسوده خاطر باش، خلاصه بخواهد بگويد:
٣٧٩٠
«سُبْحانَكَ! ما أضْيَقَ الطُّرُقَ عَلى مَنْ لَمْ تَكُنْ دَليلَهُ! وَ ما أوْضَحَ الحَقَّ عِنْدَ مَنْ هَدَيْتَهُ سَبيلَهُ! إلهى! فَاسْلُكْ بِنا سُبُلَ الوُصُولِ إلَيْكَ، وَسَيِّرْنا فى أقْرَبِ الطُّرُقِ لِلوفُوُدِ عَلَيْكَ، قَرِّبْ عَلَيْنَا البَعيدَ، وَسَهِّلْ عَلَيْنَا العَسيرَ الشَّديدَ.»
[١]: (پاك و منزّهى تو! چقدر راهها براى كسى كه تو راهنمايش نباشى، تنگ است! و چه اندازه حقّ نزد كسى كه به راه حق هدايتش نموده باشى، روشن و واضح است. معبودا! پس ما را در راههاى وصول و رسيدن به درگاهت رهسپار ساز و در بهترين راههاى بار يافتن بر خويش راهى گردان. دور را بر ما نزديك و [كار] دشوار و سخت را بر ما آسان گردان.- به گفته خواجه در جايى:
|
باز آى و دلِ تنگِ مرا مونس جان باش |
وين سوخته را، محرمِ اسرار نهان باش |
|
|
خون شد دلم از حسرتِ آن لعلِ روانْ بخش |
اى دُرج محبّت! به همان مهر و نشان باش |
|
|
تا بر دلش از غصّه غبارى ننشيند |
اى سيلِ سرشك! از عقبِ نامه روان باش[٢] |
|
و ممكن است مراد خواجه از «ساقى» استاد باشد.
|
طبيبِ راه نشين دردِ عشق نشناسد |
برو بدست كن اى مردهْ دل! مسيح دمى |
|
اى خواجه! طبيبهاى ظاهرى و آنان كه جز به درد عالم طبيعى تو آگاه نيستند، و يا زهّاد قشرى كه آنان را به مشكلات معنوى اطّلاعى نيست، مداوايت نتوانند كردن؛ زيرا درد عشق، نه دردى است كه هركس را بر آن بينايى باشد، مرشد كامل و مسيح دمى بايد تا با راهنماييها و نَفَس ملكوتىاش معالجهات كند. به گفته خواجه در جايى:
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٩، ص ٢٥٢.