جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٣٠ - غزل ٥٩٣ وقت را غنيمت دان، آن قدر كه بتوانى
و زمانى است كه تو در آن هستى.- نيز:
٣٩٨٠
«إنَّ ماضِىَ عُمْرِكَ أجَلٌ، وَآتِيَهُ أمَلٌ، وَالوَقْتُ عَمَلٌ.»
[١]: (براستى كه گذشته عُمرت مدّت سرآمده، و آينده آن آرزوست، و وقت [كنونى تو، وقت] عمل است.).
و ممكن است بخواهد بگويد: مغتنم شمار اوقاتى كه تو را با دوست انسى و الفتى است، و او با تجلّياتش بهره مندت مى نمايد؛ كه حاصل از همه ساعات و لحظات زندگى فانىات آن يك لحظه مى باشد؛ كه: «لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ»[٢]: (شب قدر، از هزار ماه بهرت است.- به گفته خواجه در جايى:
|
اوقات خوش آن بود كه با دوست بسر شد |
باقى همه بىحاصلى و بىخبرى بود[٣] |
|
و يا آنكه: حاصل از حيات اين جهان، لحظه اى است كه خويش را دريابى و بدانى چه كسى و از كجايى و به كجا مى روى؛ كه:
٣٩٨١
«لى مَعَ اللَّهِ وَقْتٌ لايَسَعُنى مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَلانَبِىٌّ مُرْسَلٌ ....»
[٤]: (براستى كه مرا با خداوند وقتى است كه در آن هيچ فرشته مقرَّب [درگاه الهى] و پيامبر صاحب رسالت ... گنجايش مرا ندارد.)
|
پيش زاهد از رندى، دم مزن كه نتوان گفت |
با طبيبِ نامحرم، حالِ دردِ پنهانى |
|
اى خواجه! و يااى سالك! اسرار عاشقى، و يا غم عشق خويش، را با زاهد مگو؛ زيرا اينان طبيبان نامحرمند، و از طريقه خود باختگان و همه چيز از دست دادگان در طلب محبوب حقيقى، خبر ندارند، و بلكه طاقت شنيدن كلام تو را هم ندارند. آنها دل به آخرت و نعمتهايش بستهاند، او را بگو كه:
[١] - غرر و درر موضوعى، باب العمر، ص ٢٧٦.
[٢] - قدر: ٣.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧٥، ص ٢١٨.
[٤] - بحارالأنوار، ج ٨٢، ص ٢٤٣، روايت ١.