جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٧ - غزل ٥٤٦ بگرفت كار حسنت، چون عشق من كمالى
خواجه در اين غزل، با بيانات زيبا و عاشقانه خود، در مقام اظهار اشتياق به وصال دوست و گله گذارى از روزگار هجران بوده و مى گويد:
|
بگرفت كارِ حُسنت، چون عشقِ من كمالى |
خوش باش! از آنكه نبود، اين هر دو را زوالى |
|
آرى، عاشق را عشق جانان وقتى به غايت رسد، كه حسنِ بىانتهاى جانان براى او جلوه گر گردد؛ اينجاست كه او را از خود مى ستاند و فناى كلّى برايش حاصل مىشود، و با شهود اين منزلت، زوالى براى حسن جانان و محبّت نخواهد ديد، خواجه هم مى خواهد بگويد: محبوبا! حُسن تو در كمالِ جلوه گرى بوده و هست، و عشق من هم در نهايت؛ ديگر در انتظار چه هستى؟ بيا و برايم تجلّى فرما، و مرا از من بستان و به فنايم رهنما شو. به گفته خواجه در جايى:
|
حُسن تو هميشه در فزون باد! |
رويت همه ساله لاله گون باد! |
|
|
اندر سر من، هواى عشقت! |
هر روز كه هست، در فزون باد! |
|
|
قدِّ همه دلبرانِ عالم |
در خدمت قامتت، نگون باد![١] |
|
|
در وهم مى نگنجد، كاندر تصوّرِ عقل |
آيد به هيچ معنى، زين خوبتر مثالى |
|
معشوقا! آنچه ميان عشق من و حسنت واقع شده، نه عقل مى تواند آن را تصوّر.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦١، ص ١٤٢.