جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٩ - غزل ٥٤٦ بگرفت كار حسنت، چون عشق من كمالى
|
آن شب قدرى كه گويند اهلِ خلوت، امشب است |
يا رب! اين تأثيرِ دولت، از كدامين كوكب است |
|
|
شهسوارِ من كه مَه، آئينهْ دارِ روى اوست |
تاج خورشيدِ بلندش، خاك نعلِ مركب است |
|
|
من نخواهم كرد، تَركِ لعلِ يار و جامِ مِىْ |
زاهدان! معذور داريدم، كه اينم مذهب است[١] |
|
كنايه از اينكه: مرا به وصالت بهرهمند ساز، تا از عمر خود حظّى برده باشم؛ زيرا:
|
آن دم كه با تو باشم، يك سال هست روزى |
و آن دم كه بىتو باشم، يك روز هست سالى |
|
آرى، لذّت ديدار دوست در كام عاشق آنچنان است، كه خود و گذشت زمان و مكان و همه چيز را فراموش مى كند، سالى از وصال در نظرش روزى مى نمايد و نمىخواهد از اين مشاهده جدا شود، و چون روزى از او جدا مى شود و به هجران مبتلا مى گردد، در نظرش سالى مى آيد، مرحوم ابن فارض هم مى گويد:
|
أعْوامُ إقْبالِهِ كَاليَوْمِ فى قِصَرٍ |
وَيَوْمُ إعْراضِهِ فِى الطُّولِ كَالحِجَجِ[٢] |
|
خواجه با اين بيان در تمنّاى پايان يافتن روزگار هجرانش مى باشد. بخواهد بگويد:
|
اى خسرو خوبان! نظرى سوى گدا كن |
رحمى به منِ سوخته بىسر و پا كن |
|
|
درد دلِ درويش و تمنّاىِ نگاهى |
زآن چشم سِيَهْ مست، به يك غمزه دوا كن |
|
|
اى سرو چمان! از چمن و باغ زمانى |
بخرام در اين بزم و دو صد جامه، قبا كن |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣، ص ٦٠.
[٢] - ديوان ابن الفارض، ص ١٧٢- سالهاى اقبال و روى آوردن او[ محبوب] در كوتاهى بسان يك روز است، و روز اعراض و روى برگرداندن او در طولانى بودن همچون سالهاست.