جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨٤ - غزل ٥٨٦ كه برد به نزد شاهان، زمن گدا پيامى؟
|
تو كه كيميا فروشى نظرى به قلبِ ما كن |
كه بضاعتى نداريم و فكنده ايم دامى |
|
دوست! براى صيد ديدارت دام عبوديّت و خاكسارى و فقر و مسكنت را افكندهايم، عنايتى فرما و بيا و قلب تيره ما را با نگاهى برافروخته گردان تا باز قابليّت مشاهده جمالت را بيابيم كه:
٣٩٣٣
«إلهى! هَبْ لى قَلْباً يُدْنيهِ مِنْكَ شَوْقُهُ، وَلساناً يُرْفَعُ [يَرْفَعُهُ] إلَيْكَ صِدْقُهُ، وَنَظَراً يُقرِّبُهُ مِنْكَ حَقُّهُ.»
[١]: (معبودا قلبى به من عطا فرما كه شوقش آن را به تو نزديك گرداند، و زبانى [عطايم فرما] كه صدق و راستگويىاش به سوى تو بالا آورده شود [يا: صدق و راستگويىاش آن را در نزد تو بالا آورد.]؛ و نظر و چشمى [عنايتى فرما] كه واقع [نگرى] اش آن را به تو نزديك نمايد.- به گفته خواجه در جايى:
|
باز آى ساقيا! كه هواخواهِ خدمتم |
مشتاق بندگىّ و دعاگوى دولتم |
|
|
ز آنجا كه فيضِ جامِ سعادت، فُروغ توست |
بيرون شدن نماى زِظُلماتِ حيرتم[٢] |
|
|
به كجا برم شكايت؟ به كه گويم اين حكايت |
كه لبت حياتِ ما بود و نداشتى دوامى؟ |
|
معشوقا! شكايت از هركس داشته باشم به تو مى گويم. نمىدانم شكايتت را به كه برم؟ زيرا با نگاهى و بوسه اى حيات تازه اى به من بخشيدى. افسوس! كه آن را دوامى نبود و به هجرانم مبتلا ساختى. در جايى مى گويد:
|
صبا! به لطف بگو آن غزال رعنا را: |
كه سر به كوه و بيابان تو داده اى ما را |
|
|
شكر فروش كه عمرش دراز باد! چرا |
تفقّدى نكند طوطىِ شكر خارا؟ |
|
|
غرورِ حسن اجازت مگر نداداى گل! |
كه پرسشى نكنى عندليب شيدا را؟ |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٥، ص ٢٨٧.