جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩٤ - غزل ٥٨٧ مخمور جام عشقم، ساقى! بده شرابى
|
حافظ! چه مى نهى دل، اندر وفاىِ خوبان؟ |
كى تشنه سير گردد، از لَمعه سرابى؟ |
|
دنيا و آنچه در آن است چون سرابى است نه آب؛ كه: «إِنَّما مَثَلُ الْحَياةِ الدُّنْيا كَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ، فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الْأَرْضِ مِمَّا يَأْكُلُ النَّاسُ وَ الْأَنْعامُ، حَتَّى إِذا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَها وَ ازَّيَّنَتْ، وَ ظَنَّ أَهْلُها أَنَّهُمْ قادِرُونَ عَلَيْها، أَتاها أَمْرُنا لَيْلًا أَوْ نَهاراً، فَجَعَلْناها حَصِيداً كَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ. كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآياتِ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ»[١]: (مسلّماً مَثَل زندگانى دنيا همانند آبى است كه از آسمان فرو مى فرستيم، پس گياه زمين از آنچه مردم و چارپايان از آن مى خورند، با آن درمى آميزد، تا اينكه هرگاه زمين پيرايشش را به خود گرفته و آراسته گشته و اهل آن گمان مى كنند كه آنان بر آن توانايند، امر و فرمان ما شب يا روز آمده و آن را درو مى كند، چنانكه گويى روز گذشته نبوده است. ما اينچنين نشانههاى روشن خود را براى گروهى كه اهل تفكر و انديشهاند، به تفصيل بيان مى نماييم.).
بخواهد با بيان اين دو بيت به خود تنبّه دهد و بگويد: آنچه تو را محروم از ديدار محبوب نموده، همانا توجه نمودن به دنيا و لذائذ آن مى باشد. دنيا چيست كه موردتوجّه حقيقت جو واقع شود؛ كه:
٣٩٣٧
«إيّاكَ أنْ تَبيعَ حَظَّكَ مِنْ رَبِّكَ وَزُلْفَتَكَ لَدَيْهِ بِحَقيرٍ مِنْ حُطامِ الدُّنْيا.»
[٢]: (مبادا بهرهات از پروردگارت و قرب و منزلت در پيشگاهش را به كالاى ناچيز و بىارزش دنيا بفروشى.).
[١] - يونس: ٢٤.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب الدّنيا، ص ١٠٧.